ابراهم والنتاين ويليامز جكسون ( مترجم : منوچهر اميرى و فريدون بدره اى )

97

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى )

شانه‌هاى ايشان موج مىزند . شنلى كه هر يك بر دوش دارند پيداست كه به آسانى با سگك باز و بسته مىشده است ؛ و در جامهء سوارمسنتر صنعت بيشتر به كار رفته است . هر يك از سواران عنان مركب خود را به دست چپ گرفته‌اند ، و در آن واحد اين دست را به دستهء شمشير راست و دراز خود تكيه داده‌اند ، و دست راست را براى گرفتن هديه‌اى كه به ايشان تقديم مىشود دراز كرده‌اند . هديه‌اى كه مىخواهند به نخستين سوار بدهند در پس كلهء اسب او پنهان است ، اما از آن سوار دومى شبيه حلقهء گل يا تسبيح است . نيمتنهء چسبان و شلوار كيسه مانندى كه از پارچه‌اى گرانبهاست و از زانو به پايين خود را انداخته است ( شلوار سوار مسنتر را از شلوار سوار جوانتر با استادى بيشتر تراشيده‌اند ) ، زين و برگ و تجهيزات سنگين اسبان از جمله زنجيرى سنگين و گلوله‌اى كه در پهلوى چپ آنها تاب مىخورد ، تمام اينها نمودار حجارى دوران ساسانى است . وضع و حالت سواران طبيعى و جاندارست هرچند صنعتى كه در تصوير ايشان به كار رفته است خالى از نقص نيست . پيادگان را سر برهنه ، با سبلت و ريش و موهاى انبوهى كه در طرفين سر و گردن ريخته است تصوير كرده‌اند . چهرهء پيادهء سمت چپ خرد و خراب شده اما چهرهء پيادهء سمت راست چندان واضح است كه جزئيات را مىتوان تشخيص داد ؛ از جمله آنچه به ظاهر يقه يا گردن‌بند مىنمايد . هر دو پياده به طرز ساده‌اى لباس پوشيده‌اند : بالاتنهء ايشان با چيزى شبيه كت يا نيمتنه پوشيده شده است ، و پايين تنهء هر يك با شلوارى بزرگ و برآمده و باد كرده . هر يك كمربند پهن مضاعفى بسته‌اند ؛ اما آثارى از شمشير پديدار نيست . ازين گذشته هيچ نوع تجهيزات يا تزييناتى ندارند . اما از ساعد نقش سمت راست زيورى آويخته است كه به حلقه‌اى از زر يا گوهر مىماند كه به نوارى كوتاه پيوسته باشد . رأى عموم بر آن است كه اين نقشهاى سنگى « اردشير بابكان » نخستين پادشاه ساسانى و فرزندش شاپور را در حالى نشان مىدهد كه فرمانروايان ارمنى به ايشان اقرار چاكرى مىكنند ، و اين همان واقعه‌اى است كه به سال 230 ميلادى اتفاق افتاد ، و اين حجاريها نيز تقريبا متعلق به آن دوران است 30 . بررسى حجاريها مدتى از وقت مرا گرفت ، و در بازگشت از خدمتكار و راهنماى خويش جدا ماندم . آن دو رفته بودند تا چيزى را كه در راه گم كرده بودم بجويند . از اين‌رو تا حدى نگران بودم كه مبادا نتوانم به تنهايى راه دهكده را بيابم . اما سرانجام خادمان در رسيدند و همه با هم به كلبه‌هاى گلى كه در آن اقامت گزيده بوديم بازگشتيم و من در آنجا چيزى خوردم و به گرفتن عكسى از سگ آذربايجانى كه پيش از اين بدان اشاره كردم توفيق يافتم . بعد از ظهر آن روز كه به راه افتاديم كار سفر خوش پيش مىرفت ، و چون