عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )
153
جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )
سنهء ثمان و ستين « 1 » و سبعماية ، در سال ديگر لشكر به اصفهان كشيد و خرابى چند كرده باز به فارس مراجعت نمود . چون به قصر « 2 » زرد رسيد زمستان بود و آن موضع خود سردسير است . شاه شجاع سحرى سوار شده ديد كه پهلوان اسد در سر آب ، يخ مىشكست . پرسيد كه پهلوان چه مىكنى ؟ گفت جهت وضو ساختن يخ مىشكنم . شاه شجاع را در حق او اعتقادى شد . پهلوان اسد بيش از حد پرهيزكار و متّقى بود . هرگز شراب نخورد و گرد فسق و فجور نگشت و در امر به معروف و نهى از منكر به اقصى الغاية مبالغه كردى . شاه شجاع به زهد او مغرور گشته حكومت كرمان به دو داد . به وقتى كه بنياد عصيان كرد ، مولانا صدر الدّين دهوى « 3 » آن حكايت را در دو بيت ذكر كرده است : از كريمى كه هست شاه شجاع * مهر آن مرد در دلش رستست زآنكه در ماه « 4 » دى زبهر وضو * يخ شكستست و دست و رو شستست چون مملكت كرمان به پهلوان اسد داد و پهلوان اسد « 5 » در كرمان متمكّن شد ، شاه شجاع پسر بزرگتر خود قطب الدّين اويس را به ضبط گرمسيرات « 6 » كرمان و لشكر اوغان و « 7 » نواحى هرموز مقرّر گردانيد . چون سلطان اويس بدان نواحى رسيد ، تورانشاه كه در آن ايّام حاكم هرموز بود مال بسيار پيش قطب الدّين اويس فرستاد و امير سيورغتمش افغانى كه خال سلطان اويس بود در دماغ اويس نشاند كه سلطنت به استقلال كند . از مردم اوغان و غيره قريب سه چهار هزار سوار بر او جمع گشته بود . مكتوبى به تزوير از زبان شاه شجاع به پهلوان اسد بنشست كه شهر را تسليم فرزند ، قطب الدّين اويس ، كند « 8 » و خود ملازم باشد . پهلوان اسد در جواب « 9 » گفت ميان من و پادشاه و نشانى است كه اگر آن نشانه در ميان آيد شهر تسليم شود « 10 » . سلطان اويس با لشكرى كه داشت به كرمان آمد و جنگ
--> ( 1 ) اساس ندارد . ( 2 ) اساس ، مو : ورد . ( 3 ) همه نسخهها چنين است . تاريخ آل . مظفر : دهقى . ( 4 ) گ ، مل : هر ماه . ( 5 ) با ، گ ، مل : مملكت كرمان را به پهلوان اسد داد و چون اسد . ( 6 ) با : كرامت . ( 7 ) با ، گ ، مل : با . ( 8 ) ما : تسليم سلطان اويس كند . ( 9 ) با ، گ ، ما ندارند . ( 10 ) ما : شهر را تسليم خواهم كرد .