مهدى مهريزى وهادى ربانى
109
شناختنامه آخوند خراسانى ( فارسى )
امّا دريغ كه شبگير سر نهاد و صبحدم سر بر نداشت ! روحانى جنگجوى ما را زهر داده بودند . مرد و زن شيون كردند ، طلّاب دستار از سر برگرفتند ، مردم خاك بر سر پاشيدند ( شيعه و سنّى ) ، مسلمان و مسيحى ، حتّى صبىها و اهل الحق ، همه عزا گرفتند و بر فراز خانهها بيرق سياه افراختند و شال عزا به گردن انداختند و در و ديوار شهر را با پارچهء سياه پوشانيدند . و چنان چه مىگفتند فرداى آن روز هزارها نفر جنازهء آخوند را بر سر دست تا نجف بردند و چند روز مردم شهر و رؤساى قبايل به گردش طواف كردند . از بغداد تا كربلا ، چهار منزل راه است و از كربلا تا نجف نيز چهار منزل و هر منزلى تا منزل ديگر هشت فرسنگ راه است . و آن روزها اين مسافت را با الاغ و استر و چارپايان ديگر مىپيمودند يا با گارىهايى رهسپار مىشدند كه عوام آنها را عربانه مىناميدند . نعش آخوند را مردم در اين مسافت دور و دراز بر سر دست داشته ، هر جمعى با نوبت از جمع ديگر برگرفته تا به جماعتى ديگر مىسپردند و هم چنان او را به نجف رسانيدند . سرنوشت مرحوم آخوند خراسانى جز اين نمىتوانست باشد ، چراكه او توطئههاى داخلى و خارجى دشمنان را شناخته و تصميم به مقابلهء آنها گرفته بود و به قول آقاى شيخ محمّد باقر محسنى ملايرى ، آخوند گفته بود : « ما كشمش ريختيم سركه بشود ، چرا شراب شد ! » « 1 » بديهى است گويندهء جسور چنين سخنى ، در فرهنگ استعمارگران آزمند ، كمترين چيزى كه بايد « بدهد ! » « سروجان » مىباشد و او داد . « 2 »
--> ( 1 ) . آرشيو خاطرات بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران ، خاطرات آقاى شيخ محمّد باقر محسنى ملايرى . ( 2 ) . مجلّهء وحيد ، سال 14 ، ش 3 ، ص 136 و 137 . توضيح اين كه ديگران نحوهء درگذشت مشكوك و ناگهانى آخوند خراسانى را در صبح همان روزى كه قرار بود به ايران حركت كند ، در منزل شخصى خودش در نجف نوشتهاند ، و نه در بيرون شهر كه جنازهاش دست به دست به نجف منتقل شده باشد . البته اجتماع قبايل و مردم مسلمان عراق براى حمايت او مسلّم است ، لكن در اين كه در مرحلهء اوّل عزيمت آخوند به ايران بوده يا مرحلهء دوم ، اختلاف است .