الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

256

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

ديگر از اين موارد ، موضوعى است كه راويان نقل كرده‌اند كه عايشه گواهى مىداد كه عمل أبو بكر در گرفتن فدك از فاطمه ( ع ) صحيح بوده است و در قبال گواهى امير المؤمنين ( ع ) بر خلاف گواهى مىداد و بدين گونه از پدر خود ، در محروم ساختن فاطمه ( ع ) از ميراث پيامبر ، پشتيبانى كرد و در اين مسأله هيچ‌يك از ديگر همسران رسول خدا با او موافقت نكردند . همچنين ابن اسحاق از زهرى ، از عبد الله بن عبد الله ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است : پيامبر ( ع ) در خانهء ميمونه بيمار شدند ؛ زنان خود را خواستند و اجازه گرفتند كه دورهء بيمارى را در خانهء من بگذرانند و آنها اجازه دادند . پيامبر در حالى كه به دو مرد از افراد خانواده‌اش كه يكى از ايشان فضل بن عباس بود ، تكيه داده بودند و پاهايشان بر زمين كشيده مىشد و دستارى بر سر بسته بودند به خانه من آمدند . عبد الله ، راوى اين روايت مىگويد : اين موضوع را براى عبد الله بن عباس گفتم ، گفت : آيا مىدانى آن مرد ديگر كه بود ؟ او على بن ابى طالب بود و مادر ما [ عايشه ] هيچ‌گاه از او به نيكى ياد نمىكرد و حال آنكه مىتوانست . ديگر از اين امور آن است كه عايشه ، عثمان و فرمانداران او را همواره دشنام مىداد و سرزنش مىكرد و همه نوع سخن زشت دربارهء او مىگفت از جمله پيراهن پيامبر ( ص ) را بر مىافراشت و مىگفت اين پيراهن پيامبر است كه هنوز كهنه و پوسيده نشده است ولى عثمان سنتهاى پيامبر را كهنه و فرسوده كرد . و چون خبر دهندهء مرگ عثمان به مكه آمد و خبر كشته شدن او را داد ، جمعى از طرفداران عثمان شروع به زارى و گريستن كردند . عايشه دستور داد منادى او ندا دهد كه گريهء شما بر اين پير خرف شده چيست ؟ او مىخواست نور خدا را خاموش كند و خداوند متعال چراغ عمرش را خاموش كرد و مىخواست سنت پيامبر را تباه كند و به همين سبب خداوند او را كشت . و چون در مكه شايع شد كه با طلحه بيعت شده است ، شاد شد و شتابان بر استر خود سوار شد و آهنگ مدينه كرد ولى همين كه به سرف رسيد ، عبد بن ابى سلمه [ كه از مدينه مىآمد ] با او ديدار كرد . عايشه از او پرسيد چه خبر دارى ؟ گفت : عثمان كشته شد . عايشه پرسيد چه كسى را به حكومت برگزيدند ؟ گفت : با على پسر عموى پيامبر بيعت كردند . عايشه گفت : به خدا سوگند دوست مىداشتم كه اى كاش آسمان بر زمين مىافتاد و بيعت براى اين دوست تو صورت نمىگرفت . عبد بن ابى اسلمه گفت : به چه سبب ، و حال آنكه به خدا سوگند بر روى تودهء خاك‌آلود