الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
228
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
ميدان بيرون بردند و در هيچ جنگى نديدهام كه مردم به سرعت آن جنگ شكست بخورند و پراكنده شوند . پدرم گفت : من دوست نداشته و نمىداشتم كه در جنگ خانهء عثمان و جنگ جمل چه به عنوان امركننده و چه به عنوان نهىكننده شركت مىداشتم . و چون مروان از خانه بيرون رفت ، پدرم همچنان مىگريست و مىگفت اى كاش مىدانستم عمار و يارانش و نظاير او از دوستان ما چه بر سرشان آمده است ؛ آيا خداوند آنان را به سراى ديگر برده و در بهشت خود جا داده است ؟ ابن ابى سبره از قول مادرش نقل مىكند كه مىگفته است از عايشه شنيدم كه مىگفت : در جنگ جمل با آنكه بر هودج من صفحات آهنى نصب كرده بودند تير از لابلاى آن به من كه در هودج بودم مىرسيد و اين در نظر من مهم نبود ؛ فكر مىكردم كه ما با عثمان چه كرديم ، مردم را چنان بر او شورانديم كه او را كشتيم و گمراهان را به جانش انداختيم و از تفرقه ميان مسلمانان به خدا پناه مىبريم . منصور بن ابى الاسود ، از مسلم اعور ، از حبه عرنى « 1 » نقل مىكند كه مىگفته است : به خدا سوگند گويى من هم اكنون آن مردى را كه به شتر عايشه ضربت زد مىبينم ؛ شمشير را به پاشنهء شتر زد و شتر به پهلو خوابيد و گويى هم اكنون صداى نعرهء آن شتر را مىشنوم و هرگز نعرهاى آن چنان نشنيدهام و چون شتر پى شد و بندهاى هودج را بريدند آن را از پشت شتر برداشتند و مردم بصره از هر سوى رو به گريز نهادند و پراكنده شدند . عمار بن ياسر و محمد بن ابى بكر پس از آنكه بندها و تنگها را بريدند ، هودج را برداشتند و بر زمين نهادند . على ( ع ) آمد و كنار هودج ايستاد و عايشه همچنان در آن بود . على ( ع ) با ته نيزه به هودج زد و گفت : اى حميراء ! آيا پيامبر ( ص ) به تو فرمان داده بودند كه اين راه را بپيمايى ؟ و عمار بن ياسر بانگ برداشته بود كه هيچ زخمى را مكشيد و هيچ گريخته و پشت به جنگ كرده را تعقيب مكنيد . و خود ديدم كه ابان و سعيد ، پسران عثمان بن عفان را به حضور على آوردند و چون برابر امير المؤمنين ايستادند يكى از حاضران گفت : اى امير المؤمنين اين دو را بكش . فرمود : چه بد سخنى مىگوييد ، من كه همهء مردم را امان دادهام اين دو را بكشم ؟ سپس به آن دو رو كرد و فرمود : از گمراهى خود بازگرديد و هركجا مىخواهيد
--> ( 1 ) حبهء عرنى كوفى ( در گذشته 67 ه ق ) از راويان قرن اول هجرى است . رجوع كنيد به ذهبى ، ميزان الاعتدال ؛ ج 1 ، ص 450 و قهپائى ، مجمع الرجال ؛ ج 2 ، ص 77 . م