الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

216

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

هر كس لگام شتر عايشه را روز جنگ جمل در دست گرفت كشته شد و هر كس مىآمد و لگام را مىگرفت ، عايشه از او مىپرسيد تو كيستى ؟ تا آنكه من لگام شتر را در دست گرفتم و آخرين كس بودم زيرا كس ديگرى پيدا نكردم . همين كه من لگام را در دست گرفتم ، عايشه پرسيد كيستى ؟ گفتم : پسر خواهرت . گفت : اى واى بر خواهرم اسماء كه بىپسر شد . در اين هنگام مالك اشتر بر من حمله آورد ما با يكديگر گلاويز شديم و بر زمين افتاديم . من مىگفتم من و مالك را با هم بكشيد و او مىگفت ، من و عبد الله را بكشيد . اگر او مىگفت ، من و ابن زبير را بكشيد و من مىگفتم من و اشتر را بكشيد ، هر دو كشته مىشديم . من زخمهاى سنگينى برداشتم و ميان كشتگان و زخميها افتادم . در اين هنگام اسود بن ابى البخترى آمد و چون مرا زخمى و افتاده ميان زخميها ديد بر اسب خود انداخت و با خود برد . هرگاه از دور چشمش به يكى از ياران على ( ع ) مىافتاد مرا چون كشته‌اى بر زمين مىانداخت و چون كسى را نمىديد مرا با خود همچنان مىبرد ، ولى ناگاه مردى از كنار من گذشت كه مرا مىشناخت . بر او حمله آورد ولى ضربه‌اش خطا رفت و بر پاى اسبش خورد و سرانجام اسود موفق شد و مرا با خود برد و در خانهء يكى از مردان قبيله ضبه فرود آورد . آن مرد دو زن داشت يكى از تميم و ديگرى از بنى بكر كه دومى از هواداران عثمان بود ، او زخمهاى مرا شست و بر آن كافور پاشيد و هيچ‌يك از زخمهاى من چركين و عفونى نشد . عايشه هم مرتب از من مىپرسيد و هيچ خبرى از من نداشت . پس از اينكه زخمهاى من بهبود يافت ، به صاحب‌خانه‌ام گفتم پيش عايشه برو و خبر سلامتى مرا به او بده و بر حذر باش كه محمد بن ابى بكر تو را ببيند و نشانيهاى محمد بن ابى بكر را به او دادم و گفتم مردى كوته قامت است . آن مرد پيش عايشه رفت و به او خبر داد و به او گفته بود كه عبد الله بن زبير به من دستور داده است محمد بن ابى بكر مرا نبيند . عايشه به او گفته بود چنين نيست تو پيش محمد بن ابى بكر برو و او را پيش من بياور ، و اين پس از تمام شدن جنگ و شكست ما بود . آن مرد مىگويد پيش محمد بن - ابى بكر رفتم و او پيش خواهرش عايشه آمد . عايشه به او گفت برادر ! گمان نمىكنم اين كارى كه به تو مىگويم انجام دهى ؟ گفت چه كارى است ؟ گفت : پيش عبد الله بن زبير برو و او را اينجا بياور . آن مرد محمد بن ابى بكر را پيش من آورد . گويد : همين كه چشم عبد الله بن زبير به محمد بن ابى بكر افتاد وحشت كرد و شروع كرد به نفرين