الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
156
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
مردم همگام پاسخ دادند : شنيدن همان است و فرمانبردارى كردن همان ! واقدى مىگويد : على ( ع ) چون از مدينه بيرون مىآمد ، فرستادگانى پيش مردم كوفه فرستاد و همراه آنان نامهاى براى ايشان نوشت و اين كار را پيش از آنكه به منطقهء ذو قار برسد انجام داد . واقدى در حديث ديگرى مىگويد : چون على ( ع ) به ربذه رسيد و دانست كه طلحه و زبير از آنجا گذشتهاند ، براى مردم كوفه نامه نوشت و فرستادگانى گسيل داشت . واقدى و ابو مخنف و مورخان ديگرى غير از آن دو ، با ما هم عقيدهاند كه على ( ع ) از ذو قار براى مردم كوفه نامههايى نوشت و فرستادگانى گسيل داشت و از ايشان يارى خواست و تقاضا كرد كه براى نبرد با پيمانشكنانى كه براى جنگ با او قيام كردهاند ، حركت كنند . از جمله روايات واقدى اين است كه مىگويد : عبد الله بن حارث بن فضل از پدرش نقل مىكرد كه مىگفته است ، چون على ( ع ) تصميم گرفت براى جلوگيرى از طلحه و زبير از مدينه حركت كند ، محمد بن حنفيه و محمد بن ابو بكر را به كوفه فرستاد . ابو موسى اشعرى حاكم كوفه بود ، چون آن دو پيش او آمدند به آنان سخن درشت گفت و افزود كه بيعت عثمان بر گردن دوست شما [ امير المؤمنين على ( ع ) ] و گردن من باقى است و هنوز از آن بيرون نيامدهايم . سپس برخاست و به منبر رفت و چنين اظهار داشت : اى مردم ! ما ياران رسول خداييم و از شما به اين فتنه آگاهتريم . از آن پرهيز كنيد . عايشه براى من نوشته است ، كسانى را كه پيش تو هستند از من بازدار و كفايت كن . و اينك على بن ابى طالب پيش شما مىآيد و مىخواهد به وسيلهء شما خونهاى مسلمانان را بريزد . اكنون تيرهاى خود را بشكنيد و زههاى كمانهاى خويش را ببريد و شمشيرهاى خود را به سنگ بزنيد . محمد بن حنفيه ( رض ) به محمد بن ابى بكر گفت : اى برادر ! پيش اين شخص خيرى نيست ، بيا به حضور امير المؤمنين بازگرديم و موضوع را به اطلاعش برسانيم . و چون آن دو برگشتند و اين خبر را به امير المؤمنين دادند ، سخت خشمگين شد . امير المؤمنين على ( ع ) همراه آن دو نامهاى براى ابو موسى نوشته بود كه از مردم كوفه بيعت بگيرد كه به سخن گوش دهند و فرمانبردارى كنند و نوشته بود : تازيانهء خود را از مردم بردار و ايشان را روانه كن و خود در عراق باش . اگر بر تو سنگين نيامد ، بپذير و بيا و اگر بر تو سنگين است ، بر جاى خود بنشين .