الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

138

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

پسر عفان به خلافت رسيد و بدين گونه مردى به حكومت سوار شد كه داراى سابقهء ممتد در اسلام بود و افتخار دامادى پيامبر را داشت « 1 » و در خدمت پيامبر كارهايى كرده بود كه مشهور بود و هيچ‌يك از اصحاب اعمالى همچون او در راه خدا و براى خدا انجام نداده است ، ولى بسيار دوستدار قوم خود بود و اندك كژى پيدا كرد . از او خواستيم توبه كند و توبه كرد و پس از توبه كشته شد و حق مسلمانان است كه خون او را طلب كنند . عبد اللّه بن زبير به عايشه گفت : مادر جان « 2 » ! اكنون كه نظر تو دربارهء على اين چنين است و در مورد قاتلان عثمان نيز چنين عقيده‌اى دارى ، چه چيز تو را از جنگ كردن با پسر ابو طالب بازمىدارد ؟ و حال آنكه آن اندازه از مسلمانان پيش تو جمع شده‌اند كه براى اجراى نيت تو كافى و بسنده‌اند . عايشه گفت : پسركم ! باشد تا در اين باره بينديشم و تو دوباره پيش من خواهى آمد . عبد اللّه بن زبير برگشت و موضوع را به اطلاع طلحه و زبير رساند . آن دو گفتند : سپاس خدا را كه مادر ما با آنچه كه ما مىخواهيم موافقت كرده و پاسخ مثبت داده است . به عبد اللّه گفتند : فردا صبح زود ، پيش عايشه برگرد و كار مسلمانان را به او يادآورى كن و به او بگو كه ما دو نفر مىخواهيم پيش او بياييم تا تجديد عهدى كنيم و با او پيمانى استوار ببنديم . عبد اللّه بن زبير فرداى آن روز صبح زود پيش عايشه برگشت و برخى از سخنان ديروز خود را تكرار كرد و عايشه با خروج از مكه موافقت كرد و در اين هنگام منادى او ندا داد كه ام المؤمنين قصد دارد براى خونخواهى عثمان خروج و قيام كند ، هر كس مىخواهد براى خروج با او آماده شود . طلحه پيش عايشه رفت و چون چشم عايشه بر او افتاد ، گفت : اى ابو محمد ! عثمان را كشتى و با على بيعت كردى ؟ گفت : مادرجان ! داستان من چون داستانى است كه آن شاعر كهن گفته است : « پشيمان شدم همچنانكه كسعى « 3 » پشيمان شد ؛ همين كه چشمانش ديد دستانش

--> ( 1 ) هر كس اندكى انصاف داشته باشد لااقل عثمان را در موضوع سبقت در اسلام و دامادى پيامبر ( ص ) بر على ترجيح و تفضيل نمىدهد . م ( 2 ) چون به تصريح قرآن زنان پيامبر به منزلهء مادر مؤمنانند ، لذا ايشان را مادر خطاب مىكرده‌اند . م ( 3 ) كسعى : منسوب به قبيلهء كسع از شاخه‌هاى حمير است ؛ داستان پشيمانى او كه ضرب المثل است در شعر عرب ، هم در شعر دورهء جاهلى و هم در شعر فرزدق - پس از اسلام - مكرر آمده است . براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به ابن منظور ، لسان العرب ، چاپ قم ، 1405 ه ق ؛ ج 8 ، ص 311 . م