الشيخ الصدوق ( مترجم : مجاهدى )
645
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( پاداش نيكيها و كيفر گناهان ) ( فارسى )
ساكنان آن - در خانهها و مسير راه - افتاده و مرده بودند ، به ياران خود فرمود : اينان به عذاب الهى مردهاند ، و اگر به علت ديگرى مرده بودند ، ( جنازهء ) يك ديگر را به خاك مىسپردند . ياران حضرت عيسى عليه السّلام به او گفتند كه : دوست داريم داستان اين مردم را بدانيم ( تا عبرت بگيريم ) . به آن حضرت ( از جانب حق ) فرمان رسيد كه : اى روح خدا ! آنان را صدا بزن ، حضرت عيسى عليه السّلام ندا كرد و گفت : اى مردم روستايى ! يكى از آن ميان پاسخ داد : لبّيك يا روح اللَّه ( فرمانبردارم اى روح خدا ) ، حضرت از او پرسيد : داستان شما چيست و حال و روزتان چگونه است ؟ عرض كرد : صبح را در عافيت و سلامت بسر برديم و شب را در هاويه ! ! حضرت از او پرسيد : هاويه چيست ؟ ! جواب داد : درياهائى از آتش كه در آن كوههايى از آتش قرار دارد . حضرت پرسيد : چه چيزى شما را به اين روز - كه من مىبينم - انداخت ؟ ! گفت : دلبستگى به دنيا و پرستيدن طاغوت زمان ، حضرت پرسيد : بستگى شما به دنيا چه اندازه بود ؟ گفت : به همان اندازهاى كه كودك شير خوار به مادرش علاقمند است ، هر گاه ( به او ) روى كند خوشحال و اگر ( از او ) روى گرداند ، اندوهگين مىشود . حضرت پرسيد : تا چه حد از طاغوت زمان فرمانبردارى مىكرديد ؟ پاسخ داد : هر فرمانى كه صادر مىكرد بدون چون و چرا انجام مىداديم . حضرت پرسيد : چه شد كه از ميان اين همه مردم ( فقط ) تو به نداى من لبّيك گفتى ؟ پاسخ داد : زيرا لگامهاى آتشين دهانهاى آنان را بسته است ، و مأمورانى درشت اندام و درشتخوى و سختگير بر ايشان گمارده شدهاند ( و توان صحبت و يا حركت ندارند ) ، و من در ميان آنان زندگى مىكردم ولى از ايشان نبودم ، هنگامى كه عذاب الهى ( بر آنان ) فرود آمد ، مرا