محمد حسينى همدانى نجفى

32

درخشان پرتوى از اصول كافى ( فارسى )

و درونى فاعل آن فعل را صادر نموده است بمثابه دعوى آنست كه فاعل نيز از پرتو هستى و حيات و صحت و سلامت خود بهرمند نبوده است و حق سبحانه بطور اجبار اعضاء و جوارح فاعل مجبور را به كار گرفته ولى نيروى اراده و اختيار او را سلب نموده است . و نيز بيان مفاد جمله دوم و لا تفويض آنست كه بشر عاقل كه وجود و هستى خود را از فيوضات و شعاعى از حريم قدس ربوبى ميداند و ربط محض بساحت كبريائى است و باينكه هر لحظه بطور تجدد امثال وجود و بهره هستى بايد او را فرا بگيرد و بمنزله پرتو و ظل و سايه و اثرى است كه از مقام ربوبى تنزل نموده و آمده است و در همه شئون وجودى و حيات و قوا و نيروهاى ظاهرى و درونى وابسته به نيروى غيبى است كه بطور تجدد امثال به او افاضه شود و بدين وسيله وجود او كه پرتوى از فيوضات تدريجى و تجددى منبعث از حريم ربوبى است چگونه در اثر و فعل صادر از خود استقلال داشته باشد . بالاخره فاعل مختار داراى وجود ظلى و ربط محض و وابسته به نيروى غيبى بطور تجدد است ولى در ايجاد فعل و اثر مستقل و قائم به خود در صدور فعل و اثر خود باشد چگونه تصور ميرود جز خلف فرض كه وجود فاعل مختار وجود ذاتى و قائم به خود و بدون وابستگى بفيض وجود از حريم ربوبى مىباشد تا بتواند با وجود استقلالى و قائم به خود اثر و فعل خود را ايجاد نمايد . اين نيز خلف فرض است زيرا موجود قائم به خود و مستقل در ايجاد محتاج بوسيله و طريق و بالاخره محتاج بعضو ظاهرى و درونى نخواهد بود و اين از لوازم نقص و ربط محض است كه در همه شئون وجودى فاعل حاكم و فرمانروا خواهد بود يعنى هم چنان كه معتزلى وجود خود را ربط محض و پرتوى از فيوضات كبريائى ميداند و هر لحظه از طريق تجدد فيوضات الهى فاعل مختار موجود خواهد بود با اين نقص و ارتباط وجودى و ذاتى بفيوضات متجدد از حريم ربوبى