الشيخ الكليني ( مترجم ومحقق : محمدباقر بهبودى )

124

الكافي ( گزيده كافى ) ( فارسى )

ابو جعفر خليفه رفتند . منصور خليفه گفت : چه خبر ؟ خالوى من گفت : همهء آن سادات ، قبض رسيد دادند و پولها را با همان شرائط دريافت كردند ، به جز جعفر بن محمد : موقعى كه در مسجد رسول خدا نماز مىخواند ، نزد او رفتم و پشت سرش نشستم تا نمازش را تمام كند . جعفر بن محمد ، با شتاب نمازش را تمام كرد و بلا فاصله برگشت و رو به من گفت : اى مرد . از خدا بترس و خاندان محمد را مفريب . خاندان محمد تازه دورهء بنى مروان را پشت سر نهاده‌اند . همه مستمند و محتاجند . من گفتم : منظورتان چيست ؟ جعفر بن محمد سر خود را نزديك آورد و ماجراى مأموريت مرا خاطر نشان كرد ، گويا كه در مجلس آن روز حاضر و ناظر بوده است . ابو جعفر خليفهء عباسى بعد از استماع اين گزارش به خالوى من گفت : اى فلانى اين را بدان كه خاندان رسالت از وجود باخبرانى كه آواى فرشتگان را مىشنوند ، خالى نخواهد بود . و اينك جعفر بن محمد است كه با سروش فرشتگان آشنا است و از با ماجراى پشت پرده باخبر است . اين بود داستان ما كه سبب شد به مكتب تشيع گراييديم .