جمعى از نويسندگان

60

شناخت نامه محدث قمى ( فارسى )

داشتم و از نزديك به مراتب علم و عمل و پارسايى و پرهيزكارى و خلوص ايشان آشنا شدم و مجاهدات و تحمّل مشقّات ايشان را در راه دين و علم مىديدم روز به روز بر ارادتم مىافزود . در يكى از ماه‌هاى رمضان با چند تن از رفقا از ايشان خواهش كرديم كه در مسجد گوهرشاد اقامه جماعت را بر معتقدان و علاقه‌مندان منت نهند . با اصرار و ابرام اين خواهش پذيرفته شد و چند روز نماز ظهر و عصر در يكى از شبستان‌هاى آنجا اقامه شد و بر جمعيت اين جماعت روز به روز مىافزود . هنوز به ده روز نرسيده بود كه اشخاص زيادى اطلاع يافتند و جمعيت فوق العاده شد . يك روز پس از اتمام نماز ظهر به من كه نزديك ايشان بودم گفتند : من امروز نمىتوانم نماز عصر بخوانم . رفتند و ديگر آن سال را براى نماز جماعت نيامدند . در موقع ملاقات و استفسار از علت ترك نماز جماعت گفتند : حقيقت اين است كه در ركوع ركعت چهارم متوجه شدم كه صداى اقتدا كنندگان كه پشت سر من مىگويند « يااللَّه ، يااللَّه إنّ اللَّه مع الصابرين » از محلى بسيار دور به گوش مىرسيد : اين توجه كه مرا به زيادتىِ جمعيت متوجه كرد در من شادى و فرحى توليد كرد و خلاصه خوشم آمد كه جمعيت اين اندازه زياد است . بنا بر اين من براى امامت اهليت ندارم ! مرحوم حاج شيخ عباس قمى بى اغراق و مبالغه خود چنان بود كه براى ديگران مىخواست و چنان عمل مىكرد كه به ديگران تعليم مىداد . سخنان و مواعظ او چون از دل خارج مىشد و با عمل توأم مىبود ناگزير بر دل مىنشست و شنونده را به عمل وا مىداشت . هركس او را با آن حال و صفا و خلوص مىديد عالم بود يا جاهل ، عارف بود يا عامى ، بازارى بود يا ادارى ، فقير بود يا غنى و سخنان سرتاپا حقيقت را از او مىشنيد ، بى اختيار انقلابى در حال وى پديد مىآمد و تحت تأثير بيانات صادقانه و نصايح مشفقانه او واقع مىشد و به فكر اصلاح حال خويش مىافتاد . در حدود سال 1341 هجرى قمرى چند تن از رفقا از ايشان خواهش كرديم