عبد الغني الخطيب ( مترجم : اسد الله مبشرى )

115

إعجاز القرآن على مر الأزمان ( قرآن و علم امروز ) ( فارسى )

روح كه به همه چيزها داناست و به همه چيز تسلط دارد . افلاطون نام آن را « جهان مثل » گذاشته است . به نظر او هر چيز مادّى و محسوس در جهان روحانى مثالى دارد . ارسطو شاگرد افلاطون مىگويد جهان از دو اصل مركب است : « هيولا » مادهء قابل انفعال و « صورت » روحى كه حركت و نيرو ، از او ناشى مىشود . ايندو به يكديگر پيوسته‌اند و جدايى ناپذيرند . 2 - دسته ديگر مىگويند اصل هستى از يك نيروى ازلى و ابدى كه حيات و درك و علم دارد پيدا شده است و آن واجب الوجود است كه قديم است و آغاز ندارد و ازلى است و بىپايان . اين نيروست كه مادهء را از عدم به ارادهء آزاد و قدرت كامل خود به وجود آورد و روح را آفريد و در كالبد آدمى گذاشت ، تا مدتى محدود در آن گرفتار و جستجوگر باشد . پس ، روح از كالبد او جدا مىگردد و به جهان مجرّد مىپيوندد . اين دسته ، فيلسوفان دينى هستند . فلسفهء يونان در دايرهء انديشه به تدريج وسعت يافت و بسيارى از موجبات هستى و ارتباط آن را با معلولها كشف كرد . به علت اولى در وجود رسيد . در اين هنگام ، عقل در برابر مسئله حيران ماند و از خود پرسيد معناى ازليت چيست ؟ و چگونه با تدبير و حكمت خود به اشياء كمك مىكند ؟ وجوب وجود و ادامهء بقاى آن چيست ؟ عقل ، هر چه پيشتر رفت از حل مشكل ناتوانتر گرديد ، بطورى كه از گشودن گره مشكل خسته و درمانده شد . و باب ادراك در مقابلش بسته بود . راهرا گم كرد . از اين حيرت ، در فلسفهء يونان مذهب سه‌گانهء سوفسطيان پيدا شد : مذهب « لا ادرى » ( نميدانم ) ، مذهب سوفسطيان ، كه منكر همهء حقايق بودند و پيروان مذهبى نسبى :