عبد الصبور شاهين ( مترجم : سيد حسين سيدى )
156
تاريخ القرآن ( تاريخ قرآن ) ( فارسى )
است كه آيهء وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ « 1 » را به « و طلع منضود » قرائت كرده است ابن سيده مىگويد : « طلح ، لغتى است به جاى طلع » « 2 » . تعريف پديدهء آوايى « فحفحه » با اين قرائت اخير كه اتحاد معنايى دو كلمه را در برگرفته ، منطبق است . امّا از او روايت عكس اين پديدهء آوايى هم آمده است . يعنى « عين » را به « حاء » تبديل كرده است ، مثلا در آيهء أَ فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِي الْقُبُورِ « 3 » ، « إِذا بُعْثِرَ » را به « اذا بحثر » « 4 » قرائت كرده است . در لسان العرب آمده است كه « بعثرت و بحثرت دو لغت هستند » « 5 » . همه اين گونههاى لهجهاى تابع تفسير واحدى از جنبهء آوايى هستند ، چه اين كه عرب يكى از اين دو حرف را به خاطر قريب المخرج بودن به ديگرى تبديل مىكند « 6 » . امّا آنچه كه از ويژگيهاى كلى لهجهاى در سنت [ آوايى ] بدوى و شهرنشين مىشناسيم ، اين را به دست مىدهد كه يكى از اين دو قسم يعنى « فحفحه » بايد منسوب به قبيلهاى بدوى و قسم ديگر يعنى « عفعفه » يعنى قلب « عين » به « حاء » منسوب به قبيلهء متمدن و شهر نشين باشد و هذيل نيز از قبايلى است كه تحت تأثير محيط شهر نشين حجاز بوده است . شايد بتوان اين تناقض ظاهرى را اين گونه ردّ كنيم كه قرائت ( بحثر ) به جاى ( بعثر ) از باب مماثله [ همگونى ] است كه در زبان بدوى و شهر نشين جارى است و هيچ ارتباطى با پديدهء « فحفحه » يا « عفعفه » ندارد . چنان كه مىتوان قرائت « و طلع منضود » را چنين توجيه كنيم كه به اصل كلمه قرائت شده است و « طلع » لغتى است در طلع ، چنان كه در لسان العرب آمده است . شايد قرائت « حتّى حين » به جاى « الى حين » هم از باب قرائتهاى تفسيرى باشد كه
--> ( 1 ) واقعه ( 56 ) ، آيهء 29 : و درختهاى موز كه ميوهاش خوشه خوشه روى هم چيده است . بنگريد به : ابو حيّان ، البحر المحيط ، ج 8 ، ص 206 ، ابن خالويه ، المختصر ، ص 101 ، الكرمانى ، شواذ القراءة ، ص 237 و آرتور جفرى ، ماتريال ، ص 97 . ( 2 ) ابن منظور الافريقى ، لسان العرب ، ج 2 ، ص 533 . ( 3 ) عاديات ( 100 ) ، آيهء 9 : مگر نمىداند كه چون آنچه در گورهاست ، بيرون ريخته گردد . ( 4 ) الكرمانى ، شواذ القراءة ، ص 269 ، ابن خالويه ، المختصر ، ص 178 ، ابو حيّان ، البحر المحيط ، ج 8 ، ص 55 و آرتور جفرى ، ماتريال ، ص 111 . ( 5 ) ابن منظور ، لسان العرب ، ج 4 ، ص 72 . ( 6 ) ابن جنّى ، المحتسب ، ص 83 .