أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

83

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

جز به كسب نيست ، ازيرا كه نفس را در ذات خود به اوّل حال از معانى علمى چيزى نيست ، بلكه او به قوّت عالم و عاقل است و هر چه او را حاصل همىشود از ادراك معقولات و معانى علمى همه به كسب است و كسب وى از حواسّ و قالب است ، پس چون نفسى باشد كه او را هم در اوّل حال از بدن مفارقت افتد و هنوز از معقولات و از معانى علمى چيزى حاصل نكرده باشد و او همچنان ساده باشد كه بوده است و پديد آمده است . اين نفس را از كمال چيزى حاصل نشده باشد ، و هر كجا حصول كمال نبود لذّت نباشد ، پس اين نفس را از لذّت چيزى نباشد ، و لكن باز چنان كه لذّت نباشد الم نباشد ، ازيرا كه الم شعور نفس باشد به نقصان خود و بىكمالى خود و اگر نفسى باشد كه از معقولات و از معانى علمى ، چيزى قليل شناخته باشد و بس تقصير كرده باشد و همىداند كه او مقصّر است در تحصيل كمال ، پس دانستن تقصير و پشيمانى او را الم بود . و امّا آنكه خود هيچ كسب نكرده باشد و از معقولات چيزى نشناخته بود ، او را از اين شعور به تقصير خود نبود و پشيمانى نبود و چون اين معنى نبود ، المش نبود . پس اين نفس را حال به از حال نفس مقصر باشد يا جاحد و جاحد آن باشد كه كمال را نشناخته باشد كه چيست و پس رأى آنچه خلاف حق است ، اعتقاد كرده باشد و به ردّ كردن حق شده باشد و مشغول شده ، و از اين است كه در همهء كتب حكمت در باب معاد نفوس ياد كرده‌اند كه نفوس ساده را حال به از حال مقصر را حال به از جاحد بود . خلاف مردم در رأى و اعتقاد و سير * چو راستى و دروغ و چو طاعت و عصيان چه علّتى است مرين راز اتفاق و ز طبع * ز اختيار و ز قسر و ز عادت صبيان امّا راست گفتن و دروغ گفتن چيزى است كه پرورش مردم بر وى بود و عادت را در وى تأثير هست . از جملهء مقدمات مشهورات ، مقدماتى كه مردم را پرورش بدان باشد و بر خوى و عادتى قرار گرفته باشند و تواند مردم در آن شك كردن و گفتن كه اين چنين هست يا نى ، مثلا چنان كه گويند : دروغ گفتن زشت باشد و مال كسى به ستم نبايد ستدن و آنچه بدين ماند و طاعت . و عصيان مر بزرگتران را . و هر كه خواهى گير [ از ] همين باب مشهور است . ازيرا كه اگر كسى گويد فرمانبردارى أولو الأمر و بزرگتران واجب است ، آن سخن باشد كه در آن شك توان كردن كه چنان هست يا نيست .