أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

43

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

المنجم و گفته است كه به اين متحرك به اختيار فلك را همىخواند كه او حىّ ناطق است به نزديك بزرگان فلاسفه . يعنى به قوت نفس ناطقهء شريف كه در وى است و به اعنى كه او را هست از تغابين و آفات هميشه اختيار همىكند ، لازم گرفتن نظام عالم و قوام وى را كه به آن بهترين افعال است . چنان كه گويى وى مطبوع است بر آن ، چنان كه فرق نباشد ميان اختيار وى و طبع وى اندر اين معنى . پس صاحب كتاب شفا مر اين سخن را تأكيد كرده است و گفته است كه هر قوّتى كه جسم را تحريك كند ، آن تحريك به واسطهء ميل كند ، و ميل چيزى است كه او را به حسّ در جسم متحرّك دريابند و اگر جسم متحرّك را كسى به قسر ساكن كند ، از حركتى كه همىكند ، ناگاه « 1 » باز داردش ، اين معنى ميل را در وى [ به ] ظاهر در يابد به حس « 2 » . و او را مقاومت خود يابد به سبب طلب كردن حركت كردن وى . پس اين معنى ميل نه نفس حركت است و نه قوّت محرّك . ازيرا كه قوت محرّك چون تحريك تمام كرد ، خود بر جاى باشد و اين معنى كه او ميل همىخوانيم بر جاى نباشد و باطل شده باشد در وقت تمام شدن حركت . و اين همچنين حركت اولى سماوى لا يزال محرّك وى در وى ميلا بعد ميلا موجود همىكند به احداث و به تجديد . پس اين ميل را به طبيعت خوانند « 3 » . شايد كه گويند « 4 » كه فلك حركت كند به طبع يا به طبيعت ، ليكن طبع بر طبيعت وى فيض است كه متجدّد همىشود « 5 » ، بلكه هر دو مطيع باشند مر قوّت طبيعى خود را . [ پس ] بايد كه هر دو قابل باشند مر تحريك را إلى ما لا نهاية ، و لكن اگر چنين فرض كنى محال لازم آيد . ازيرا كه قوّت جسم بزرگتر بيشتر و قويتر بود از آن جسم خردتر ، و چون چنين بود حق آن بود كه جسم بزرگتر تحريك پيش از آن كند كه جسم خردتر . و چون فرض كنى كه هر دو آن به غير نهايه حركت كند ، لازم آيد كه ما لا نهايه بيشتر بود از ما لا نهايهء ديگر در جنب نامتناهى ، و اين محال بود . پس پديد آيد كه مبدأ حركت فلك نه قسرى است نه طبعى . پس اينجا واجب آيد كه حركت فلك لا محاله به ارادت بود ، پس نيز گوييم كه نشايد كه مبدأ قربت مر حركت فلك را قوّت عقلى محض صرف بود كه در وى هيچ تغيّر و تجدّد نبود . و تخيّل جزويات چيزها

--> ( 1 ) . در اصل : نالاه . ( 2 ) . در اصل : حسن . ( 3 ) . در اصل : خواند . ( 4 ) . در اصل : گويد . ( 5 ) . در اصل : + از تعيين به حسب تصوّرات .