أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

15

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

اگر گفتار ما كه « در وى چيزها نهاده باشند » ، به آن چيزها مقدّمات خواهيم ، چنان بود كه گفته باشيم كه قياس قولى بود كه در وى بعضى مقدّمات بود كه چون تسليم كرده آيد ، مقدّمات . و اين سخن باطل و هذيان بود . پس چنين همىبايد گفتن كه : قياس قولى بود كه چون در وى تسليم كرده آيد ، قضيّتها . يعنى آن قضيّتها را جزو مقدّمات او كرده آيد ، تا از وى لازم آيد چيزى ديگر ، تا سخن معنى دهد و حدّ درست بود . و فرق ميان قياس و عكس مستقيم همچنين به آن بود كه ما گفتيم كه : قياس قولى بود كه در وى چيزهايى نهاده باشند كه چون تسليم كرده باشند اين چيزها را كه گفتيم ، و اين چيزها يك قضيه بيش باشد ، بلكه دو قضيّه بود كه او را حدّ قياس شناخته باشند تا از وى چيزى لازم آيد . مثال اين چنان كه گويى : هر جسمى كه بود ، مصوّر بود ، و هر چه مصور بود ، محدث بود ، پس لازم آيد كه ، هر چه جسم بود ، محدث بود . اينجا دو چيز ، يعنى دو مقدمه تسليم كرده‌ايم . و باز عكس مستقيم در وى يك چيز مسلّم كرده باشند ، و از وى چيزى لازم آيد . مثال او چنان كه گويند : هر چه مردم است حيوان است . اين سخن يك قضيّه است ، و چون اين را عكس كنى و به حجّت درست كنى ، چنان كه در باب عكس ياد كرده شود ، از وى لازم آيد كه : بعضى از حيوان مردم است پس اينجا يك قضيّه مسلّم بود ، و از وى به عكس چيزى لازم آيد ، و باز در قياس دو قضيه مسلّم بود . فرق ميان قياس و عكس مستقيم اين است . و فرق ميان قياس و عكس نقيض به آن است كه در قياس دو چيز مسلّم بود ، و در اين عكس باز يك چيز مسلّم بود ، و اين نوع از عكس چنان بود كه گويى : هر گاه مسلم بود [ كه ] هر چه الف بود ، ب بود ، از وى لازم آيد آنچه نه ب بود ، نه آ بود . مثال اين چنان كه كسى گويد : هر گاه مسلّم بود كه هر چه مردم بود ، حيوان بود ، از وى لازم آيد به عكس نقيض كه آنچه نه حيوان بود ، نه مردم بود . پس اينجا يك چيز مسلّم بود ، و در قياس دو چيز مسلّم بود چنان كه ياد كرديم . پس فرق ميان ايشان اين است . و فرق ميان قياس و استقرار و مثال به آن است كه از قياس به ضرورت چيزى ديگر جز مقدّمها لازم آيد ، و باز در استقرا و مثال هميشه به ضرورت لازم نيايد ، چنان كه در باب استقرا و مثال ياد كرده شود ، ازيرا كه استقرار حكمى بود كلّى كه وى را از جزويّات گرفته باشند و التقاط كرده باشند ، از آن جزويّات يكان يكان به طريق مشاهدهء حس ، پس روا بود كه آن جزويّات را همه التقاط نكرده باشند ، و يكى از وى مخالف آن بود كه « 1 » مشاهدهء حسّ

--> ( 1 ) . ن 2 : پس روا بود . . . آن بود كه .