أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

102

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

سؤال كردم از اين هر يكى و مقصودم * به مبدئى است كه هست كردگار [ هر دو ] جهان ز بهر فايده كردم من اين معانى جمع * جواب دادم اين را به دفتر و ديوان وهميّات مقدماتىاند سخت قوى در نفس مردم و در وى سرشته است و به اوّليات سخت مشتبه شده ، چنان كه مردم فرق نداند كردن ميان وى و اوّليات تا بر كذب و خطاى وى قياسى برهانى به كار ندارد ، او را پيدا نيايد كه اين مقدّمات كاذب است و وهمى است . بل همىپندارد كه آن خود اوّلى و عقلى است و چون بر وى قياسى آورد و حكم او باطل كرد به منطق و خلاف او را درست كرد ، در اين حال چون مقدّمات منطقى را دست باز دارد و ديگر باره نفس هم به آن حكم وهمى باز گردد و نتيجهء قياس منطقى را رها كند و هم به حكم وهم به در آويزد و به سبب اين است كه گفتم كه وهميّات در نفس مردم سخت قوىاند و به اوّليات مشتبه‌اند . مثال اين حكم وهمى چنان بود كه او حكم كند و گويد كه فلك در جايى بايد كه باشد و اندر وى حركت همىكند به سبب آنكه اينجا اجسام متحرّك را چنين ديده است ، و باز چون نفس مردم برهان منطقى به كار دارد و درست كند ، ازيرا كه كلّ عالم در خلأ و ملأ نيست ، دوران « 1 » كره كلّ نه [ در ] خلأ است و نه [ در ] ملأ است ، بلكه خود نهايت عالم اجسام ، سطح كرهء كلّ است . و همچنين به آن سطح محيط نيست و او هيچ چيز را محوى نيست . و بر اين معنى برهان درست به مقدّماتى اوّلى عقلى به كار به كار دارد و عقل آن را قبول كند . پس وهم در اين حال با مقدمات عقلى اوّلى عقل « 2 » را ياد همىكند و به كار همىدارد و آن همه را فراز همىگردد و با عقل مساعدت همىكند در قبول و تسليم مقدّمات اولين را ، و هم در اين حال پاى باز كشد و نتيجه را قبول نكند و ديگر باره هم بر سر كار و حكم خويش باز شود ، و همچنين بر اين مثال چنان كه در اين بيتها ياد كرده آمده است ، و هم با عقل مساعدت همىكند در قبول مقدّمات اولى در حديث بقاء نفس بعد از مفارقت جسد . و چون كار به قبول نتيجه آيد و لازم شدن وى بر آن مقدّمات عقلى را و هم از اينجا باز گردد و نتيجه را قبول نكند ، و نفس باز به حكم مقدمات اولى برود و نتيجهء آن قبول كند ، حكم وى درست باشد و آن هم كاذب و خطا .

--> ( 1 ) . در اصل : دورانى . ( 2 ) . در اصل : عقلى .