أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
91
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
را به صورت مقوّم و فصل ذاتى خود و نوعى بود على حدّه و مجموع فى شخصه باشد . باز اگر آن مادّه زيادت باشد و نيز در چند بقعه پراكنده باشد و نيز به يك دفعه و يك وقت از اوقات همه به يك بار عفن شود ، حال بر خلاف اين باشد و از اينجا روا بود كه اشخاص پراكنده آيد ، و لكن همه هم صورت حقيقى و فصل ذاتى مقوّم باشند ، و چون چنين باشد اين نوع منتشر الاشخاصاند . و نيز روا بود كه [ از ] اين مادّهء عفن به طريق تولّد و حدوث دو شخص حيوان پيدا آيد ، يكى نر و ديگرى ماده . و از ايشان به تولّد نسل پيوندد و اشخاص بسيار گرد آيند تا اين نوع نيز منتشر الاشخاص باشد ، پس در حقيقت سبب كثرت اشخاص نوع و يگانگى وى مادّت است و زمان و مكان است . و اللّه اعلم . چرا چو نفس تشبّه كند به عقل برين * از آن تشبّه گردد همى فلك گردان ؟ چرا نتيجهء اين شوق و اين تشبّه نفس * نبود جز حركت « 1 » بىنهايت و پايان ؟ ببايد دانستن كه حركت فلك كمال جسم وى است ، و سبب اين حركت طلب كردن كمال است از نفس فلك . و تفسير اين سخن آن است كه نفس فلك الاعظم را كه محرك قريب وى است شوق و تشبّه است به عقل اوّل كه او معقول ايزد تعالى است . و اين شوق و تشبّه از نفس طلب كمال باشد . چنان كه او همىخواهد كه در كمال همچون عقل باشد ، چنان كه آن كامل است اين نيز همىخواهد كه كمال خود به تمامى حاصل كند . و كمال جسم فلك در آن است كه هر چه در وى قوّت بود به فعل حاصل آيد « 2 » . و هر جزوى از اجزاى جسم فلك كه در اينى بود به فعل و محاذى جزوى بود از مركز ، و هر دوان را به يكديگر وضعى بود به فعل ، همان « 3 » جزو بعينه به قوّت در « أينى » ديگر بود از ايون فلك و محاذى جزوى ديگر بود از مركز به قوّت و همچنين به قوّت هر دوان را با يكديگر وضعى بود ، و كمال همهء چيزها در آن باشد كه آنچه در او به قوّت بود به فعل حاصل آيد . پس كمال جسم فلك در آن بود كه هر جزوى از وى كه در « أينى » بود ، به فعل ، آن « أين » را رها كند و به ديگر شود كه در وى به قوّت است تا به فعل حاصل همىشده باشد . و از اين « أين » ديگر به سديگرى و هم بر اين قياس تا در آنچه به قوّت باشد به فعل حاصل همى
--> ( 1 ) . در اصل : حركات . ( 2 ) . ن 2 : كمال جسم . . . حاصل آيد . ( 3 ) . ن 2 : جزوى بود از مركز . . . همان .