قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
878
درة التاج ( فارسى )
باشذ ، و شرّ مقتضى « 1 » بالعرض . و اين نيست كى جون جيزى بقياس با امرى شرّ باشد - او شرّ باشد در نظام كلّ ، جه هيج شرّى نيست بقياس با كلّ . و شخص اگر جه به نسبت با شخصى ديگر ناقص باشذ او در ذات خوذ كامل بوذ ، و همجنين نوع جون ناقص باشذ بقياس با نوعى ديگر . و ظلم اگر جه شرّست ، بقياس با قوّت غضبىّ « 2 » خيرست . و ممكن نيست تبرئهء « 3 » اين خيرات و امثال آن از شرور ، جه خير مبرّا از شرّ اگر جه واجب است در وجود مطلق ، امّا واجب نيست در يك يك وجود ، - بس ايجاد كرد آنج ممكن است كى او را جنان يابند ، و ايجاد كرد آنج ممكن است كى او را خالى از شرّ « 4 » نيابند و اگر اين ثانى را نيافتندى شرّ اعظم بوذى ، - جه وجود اين نمط خالى نباشد از خيرى ، و شرّى كى در آن است بحسب عدمى است كى متخلّل است در آن ، و اگر همه معدوم بوذى اولى بوذى بآنك شرّ بوذى . و اگر همه امور را برى يافتندى از شرّ - و بر حالت واحده - و صفت واحده ماهيّات يكى بودندى ، و نقصان ايشان از مرتبهء اوّل تعالى و تقدّس متفاوت نبوذى « 5 » . و جنانك ماهيّات [ ( انواع متفاوتاند در آن ، - همجنين ماهيّات ) ] اشخاصى كى بحسب انواع باشند . - و نوعى كى مفسد ايشان « 6 » است مثلا او در ذات خوذ كامل است ، و آن را از شرّ آن كس مىشمارد - كى گمان مىبرد كى خلق عالم از بهر ايشان « 7 » است - لا غير ، و اين جنين نيست . و جون واجب است « 8 » وصول بعضى اجسام كاين فاسد ببعضى - تا « 9 » مزاج حاصل شوذ لازم آمذ « 10 » كى بعضى بعضى را افساد كنند ، جون وصول نار بثوب انسانى و احراق او آن را - ، - جه محال است - كى نار نار
--> ( 1 ) - مقضى - م - ظ . ( 2 ) - غريبه - اصل . ( 3 ) - تنزيه - ط - مب . ( 4 ) - خالى الشر - م . ( 5 ) - نبودندى - م . ( 6 ) - انسان - ط - مب - ظ . ( 7 ) - انسان - ط - مب - ظ . ( 8 ) - است كه - ط . ( 9 ) - با - م - ط . ( 10 ) - آيد - م - ط .