قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

860

درة التاج ( فارسى )

« [ آن ] » كند در وقت فوات آن از جهت تلقّى كى از دورى آن باشذ ، و يكى از دو عشق معطّل گردذ ، بس هر شيء را از اشيا كمالى باشذ كى خاصّ باشذ بأو - از واجب ، و عشقى ارادىّ يا طبيعىّ مر آن كمال را ، و شوقى به آن . و همجنين جون مفارقت كند ازو آنج كمال اوست . و اگر نه [ ( اين ) ] شوق بوذى - حركت را نيافتندى - اصلا ، نه ارادىّ ، و [ ( نه ) ] طبيعىّ ، و نه قسرىّ . و واجب الوجود جايز نباشد برو - كى حركت كند از بهر اين معنى ، و از بهر آنج گذشت . و او تحريك جسمى نكند بسبيل مباشرت ، جه قوّت او ممكن نيست كى متناهى باشذ « [ پس غير متناهى باشد ، و چون چنين باشد : ] » اگر به آن قوّت ، تحريك جسمى كند اسرع از آن حركت تصوّر نتوان كرد ، لكن اين محال است ، جه آن حركت لابدّست كى در زمانى باشذ ، و هر زمانى منقسم است بفرض ، بس قطع مسافت معيّن در نصف آن زمان اسرع باشد - از قطع او در كلّ آن ، [ ( بس قطع او در كلّ آن ) ] اسرع حركات نباشذ ، و فرض كرده شد « 1 » كى اسرع حركات است ، هذا خلف . و جون سرعت حركت بسبب شدّت قوّت باشذ ، بس آن جيز كى متصوّر نباشذ اشدّ از قوّت « ( او ) » اسرع از حركت او نباشذ - كى مباشر آن باشذ - بكلّ آن قوّت ، با آنك واجب لذاته ممتنع است برو تغيّر ، بس او ثابت است ، و حركت ثابت نيست ، و ثابت از آن روى كى ثابت است ازو صادر نشود ما ليس بثابت « 2 » . و در وجود ، غير واجب و آثار او نيست . و جون اثرى را اضافت به غير او كنند بر سبيل تجوّز باشذ . امّا بحيوانات به جهت آنك ايشان محلّ اثرند - بداعيه - و قدرتى كى هر دو مخلوق‌اند دريشان ، بس ايشان

--> ( 1 ) - كرده بودند - اصل . ( 2 ) - ما ليس بثابت ازو صادر نشود - م - ط - مب .