قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
826
درة التاج ( فارسى )
و جون واجب جسم نباشذ متحيّز « 1 » نباشد ، و نه در جهتى ، جه : متحيّز « 2 » اگر منقسم شوذ جسم باشذ ، و اگر منقسم نشود يا : حالّ باشذ در جسم - يا جزء لا يتجزّى باشذ ، و اين همه محالست . و جون بجوهر ماهيّتى خواهند - كى جون در اعيان بيابند در موضوع نباشذ ، واجب جوهر نباشد - بأين معنى ، - جه [ ( اين ) ] متناول جيزى باشذ كى وجود او غير حقيقت او باشذ ، و واجب الوجود جنين نيست . و از عدم تركّب او نيز دانستند « 3 » تنزيه او از آنك او را ولد باشد ، [ ( جه تولّد ) ] ازو عبارتيست از آنك منفصل شوذ ازو بعضى از « 4 » ابعاض [ ( او ) ] آنگاه ترتيب يابذ « 5 » [ ( و ) ] مساوى او گردذ - در ذات - و حقيقت ، و اين را تصوّر نتوان كرد در ذاتى كى او متركّب نباشذ . و جايز نيست بر واجب كى حالّ شود در جيزى ، - جه حلول « 6 » تصوّر نتوان كرد الّا آنك حالّ متعيّن نشوذ الّا بتوسّط محلّ ، و ممكن نيست « 7 » كى واجب الوجود متعيّن شود به غير او ، و نه آنك مفتقر شود به غير « ( او ) » . [ ( و ) ] جون واجب را موضوعى نيست او را ضد نباشذ - بر اصطلاح خاصّه . و جون او را مساويى نيست در قوّت - كى ممانع او باشذ او را ضدّى نباشذ بر اصطلاح عامّه . و جون واجبى غير او نيست او را ندّى نباشذ و متعلّق [ ( نشود ) ] ببدنى ، جنانك متعلّق مىشود نفسى كى متخصّص مىشود افعال او به بدن او ، جه قدرت او تعالى اوسع است ، و افعال او اعمّ - و اكثرست از آنك متخصّص شود ببدنى - كى ازو صادر شود .
--> ( 1 ) - متحير - ط . ( 2 ) - متحير - ط . ( 3 ) - دانسته شد - ط . ( 4 ) - از از - م . ( 5 ) - تركيب بايد - ط . ( 6 ) - جه حالّ - م . ( 7 ) - است - م .