قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
789
درة التاج ( فارسى )
« [ و محوىّ ] » علّت « 1 » آن ديگر باشذ ممكن است كى به آن برهان گويند - بر آنك : نفس « [ ى ] » كى متعلّق است بأحدى ازيشان ممكن نيست « 2 » كى علّت جسم آن ديگر باشذ ، و ظاهرست كى علّت جسمى كى به آن متعلّق « [ است ] » نباشذ ، - جه آن كس كى او را رتبت ابداع باشذ مر جسمى را ، علاقه « 3 » آن جسم او را قهر نكند - تا « 4 » بحيثيّتى گردذ كى كلّ افعال او يا « 5 » بعضى متوقّف شوذ بر توسّط آن جسم ، و جون ممكن نيست كى نفس علّت بعضى اجسام باشذ ، ممكن نباشذ كى علّت هيج جيز از اجسام باشذ ، - جه اجسام از آن روى كى اجساماند هيج اختلافى ميان ايشان نيست در طبيعت و اگر [ ( جه ) ] اختلاف ميان ايشان در امور ديگر واجب است « 6 » و واجب الوجود ابداع اجسام بىواسطه نكند - بتقريرى كى گذشت ، بس لابدّ باشذ از توسّط عقلى در ايجاد آن . و اجسام « 7 » اگر جه علّت موجده نيست جسم را ، و نه احد جزوين « [ او ] » را ، لكن مادّهء جسمى ديگر را در بعضى احيان مستعدّ مىكند مر قبول صورى ، و اعراضى كى فايض شود بر آن مادّه از واهب الصّور - كى عقل است ، يا مستند بأو . و آن جون آتش است كى مادّهء آبى « 8 » كى مجاور « 9 » او باشذ بتسخين او آن را مستعدّ مىگرداند مر قبول صورت هوائى [ « را » ] از واهب آن ، و جون شمس كى معدّست بمقابله مر قبول تسخين را از واهب آن . و از اين است كى سخونت موجود مىماند « 10 » بعد از زوال شمس از مقابله . و هم از بهر اينست كى بسيارى [ ( از ) ] اعراض باقى مىماند بعد از انعدام آنج گمان مىبرند كى علّت موجدهء اوست . و اگر اين ، « [ و ا ] » مثال اين ، علل موجده بودندى صور و اعراض را هيج از آن معلولات باقى نماندى بعد از زوال آنج فرض كرده « [ اند ] » كى موجد
--> ( 1 ) - و علّت - ط . ( 2 ) - ممكن است - اصل . ( 3 ) - كه علاقهء - مب . ( 4 ) - كنند يا - ط . ( 5 ) - با - اصل - با - م . ( 6 ) - واجب باشذ - اصل . ( 7 ) - و آن اجسام - اصل . ( 8 ) - آبى را - م . ( 9 ) - مجاوز - ط . ( 10 ) - مىداند - م .