قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
775
درة التاج ( فارسى )
قوّت مىكند بر ادراك فقطّ ، نه افادت صورت مدركه ، و اين جوهر بانفراد ذات خوذ افادت قوّت بر ادراك مىكند قوّت نطقى را ، - و تحصيل صور مدركه نيز مىكند مر قوّت نطقىّ را و اشغال « 1 » بدنىّ عائق نفس مىشود از اتّصال به آن ، بس متّصل نشود به آن الّا بر فض قوى بدنىّ و تخليهء آن - رفض « 2 » بكلّيّت ، و گوئيا اين غير ممكن باشذ مادام كى نفس را با بدن تعلّقى باشد ، يا رفضى كمتر از آن ، و هيج « [ جيز ] » منع نفس نمىكند از دوام اتّصال به آن الّا بدن ، و تجربه و حدس دلالت مىكنند برين . و جون نفس مفارقت كند از بدن و درو جيزى نمانده باشذ از هيآت مكتسبهء از بدن كى او را عند مفارقة [ ( البدن ) ] جنان كند كى گوئيا مفارقت نكرده است ازو « 3 » هميشه متّصل باشد بمكمّل خويش [ ( و ) ] متعلّق به آن ، و بدرستى شناختى كى [ ( لذّت حقيقى ) ] لذّت عقلىّ است ، و اين كمال حقيقى است نفس را ، بس عقل است كى مكمّل نفس است ، و از علل اتّصال به او « 4 » قوّتى بعيده است كى آن عقل هيولانى است و متوسّطه كى عقل بالملكه است « 5 » و قريبه كى عقل بالفعل است ، الّا آنك عقل هيولانىّ « 6 » معدّ نفس است مر اتّصال و حصول اوايل را نه بتوسّط قصدى فكرى از نفس ، و آن [ دو ] قوّت ديگر معدّاند با قصدى . مقالت سيّم از فنّ اوّل از جملهء بنجم كى در علم الهى است در بيان استناد ما لا يتناهى از حركات و حوادث بعقل « 7 » قوّت جون غير متناهى باشذ از جهت [ ( ا ) ] عطاء مدّت ممكن نباشد كى قابل تجزّى باشذ بوجهى از وجوه ، و نه بعرض ، جه هر قوّتى كى متجزّى شد هر يكى « 8 » از اجزاء او قوىّ باشذ بر جيزى ، و جمله قوىّ باشذ بر مجموع
--> ( 1 ) - اشتغال - اصل . ( 2 ) - تجليه آن يا رفضى - م - تخيله آن رفض - ط . ( 3 ) - آن و - اصل . ( 4 ) - به او قرباو - اصل . ( 5 ) - باشذ - اصل . ( 6 ) - هيوانى - اصل . ( 7 ) - بفعل - ط - مب . ( 8 ) - در يكى - اصل .