قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

765

درة التاج ( فارسى )

نسبتى است كه فعل « 1 » بتوسّط موضوع مادّى خود كند ، و اين نسبت را نيابند ميان قوّت و ميان آنج او را وضعى نباشد - و اگر جه نسبت ديگر يابند . و شىء كى جسم نيست جون فعل در جسم كند اين نباشذ كى او را نسبتى بجسم نباشذ ، بلك او را نسبتى باشذ به آن - الّا آنك آن نسبت مختلف نشود ( [ و ] ) محتاج نشود بتخصّص حالى او « [ را ] » كى فعل به آن واسطه كند ، بل كى وجود ذات او كافى باشذ در آنك فعل كند در مستعدّات . و ازين جهت جون مستعدّات حاصل شذ مفتقر نشود به غير نسبتى كى ميان او و ايشان است . و اجسام در انفعالات خويش محتاج بتوسّطى از موادّ « 2 » ايشان نيست ، جه مادّه منفعل است ، نه مادّهء متوسّط ميان منفعل و ميان غير او . و به جهت وجوب توسّط وضع در افعال قوى جسمانىّ واجب شذ كى آتش مثلا تسخين نكند هر جيزى را كى اتّفاق افتد ، بل آن جيز را تسخين كند : - كى ملاقى جرم او باشذ ، يا او را از جرم او حالى « 3 » باشذ - و بآفتاب مستضىء نشود - الّا آنج مقابل او باشد . و آنج فعل نكند الّا بمشاركت وضع - ممكن نباشذ كى فاعل جيزى باشذ كى او را وضع نباشذ ، و الّا فعل او بمشاركت وضع نبوده باشذ ، و نفس را هيج وضعى نيست ، - بس فاعل او امرى جسمانى نباشذ . و جون تو رجوع كنى بنفس خويش - بدانى قطعا كى : اعراض و صورى كى قائم‌اند بموادّ محال باشذ كى وجود ذاتى را بكنند كى قائم باشذ بذات خوذ - نه در مادّه ، و وجود جوهرى مطلق هر جگونه كى باشذ - جه : علّت واجب است كى در ذات خوذ [ « ا » ] قوى باشذ از معلول ، و اشرف ، و عرض از روى وجود اضعف است از جوهر ، و جگونه جيزى

--> ( 1 ) - با فعل - اصل . ( 2 ) - مورد - اصل - ط - مب . ( 3 ) - خالى - اصل .