قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

754

درة التاج ( فارسى )

ارادت . پس حركات ، و ارادات « 1 » ، مستمرّ شوذ - استمرار شىء غير قارّ ، بل بر سبيل تصرّم - و تجدّد . و سابق بانفراد - علّت لاحق نباشد ، بل كى او شرطى باشد كى علّت بانضياف او به آن تمام شود . و اگر فلك به حركت خود طلب وضعى « 2 » معيّن موجود كردى تحصيل حاصل بوذى ، بل كى طلب وضعى فرض [ ى ] مىكند - كى فرض مىكند آن را ، و به حركت متوجّه مىشوذ به آن ، و اين وضع فرضى نيست كى نزد آن واقف شود ، و الّا حركت واقف شوذ ، و آن محال است - از براى آنج زود باشد كى بيايذ ، پس لابدّ باشد كى طلب وضعى معيّن فرضى « 3 » كلّىّ كند . و هيج منافاتى نيست ميان آنج ( او ) معيّن باشد ، و ميان آنك كلّىّ باشد ، - جه كلّىّ را با كلّيّت خود تعيّنى است كى به آن ممتازست از ساير كلّيّات . و تقيّد او بجسم واحد جزئىّ مضرّ نيست بكلّيّت آن ، و شناختهء آن را در آنج گذشت . پس لابدّ باشد فلك را از ارادتى كلّىّ - عقلىّ ، پس او را نفسى ناطقه باشد - جنانك ما را . و اگر جه در جوهر خويش [ و ] مرتبهء او از وجود افضل باشد بآنج « 4 » ما را ممكن نباشد اطّلاع بر قدر تفاوت در آن ، بل كى اشبه آن است كى نسبت نفوس ايشان با نفوس ما در شرف جون نسبت ابدان ايشان باشد با ابدان ما در آن . و حال فلك جون حال ما نيست در حركت ، جه ما را خطوات « 5 » است ، و آنج جارى مجرى آن است كى بواسطهء آن متعيّن مىشوذ ارادات جزئىّ ما مر حركت را از حدّى بحدّى . و اوضاع فلك متشابه « 6 » است ، و آنج فرض كنند در آن كى منتهى حركتى جزئىّ باشد از نقطهء اولى نباشد از نقطهء ديگر . و حدود حركت فلك بقياس با غير او مختلف مىشوذ ، جون مقابلهء او ، و تربيع او ، و تسديس ، و غير آن از مناسبات كوكبى ، و اين قدر

--> ( 1 ) - ارادت - ط . ( 2 ) - خود كردى وضعى - اصل . ( 3 ) - فرض - ط . ( 4 ) - به آنكه - م . ( 5 ) - خطرات - ط . ( 6 ) - مشابه - اصل .