قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
742
درة التاج ( فارسى )
او حالّ نباشد - اگر هر يكى جنين نباشد ، و حينئذ آن جزو بسبب « 1 » آنك مجرّد « 2 » باشد و قائم بذات خود او نفس باشد ، و جزء ديگر را هيج مدخل نباشد در آن . و اين همه آنگاه دلالت كند بر امتناع عدم نفس اگر علّت فاعلى كى معطى وجود اوست منعدم نشوذ . امّا اگر عدم آن جايز باشد بقاء نفس متصوّر نباشد بر تقدير وقوع آن ، جه وجود و بقا را در ممكنات الوجود استفادت نكنند الّا از عللى كى مستند باشند به آنها پس نفس تصوّر عدم او « 3 » از خارج نتوان كرد الّا بارتفاع علّتى فاعلى از خارج ، و جون نفس بسيط است و قائم بذات خود ، پس علّت فاعلى او جنانك دانستى لابدّست كى جنين باشد ، پس عدم او ممتنع باشد الّا بعدم علّت او - كى او نيز همجنان است ، و همجنين تا امر منتهى شوذ بواجب الوجود و او ممتنع العدم است ، پس نفس ممتنع العدم باشد ، و ابديّ الوجود و هو المطلوب . و از براهين بر ابديّت نفس آنست : كى اگر باطل شود ، بطلان او مفتقر باشد بسببى كى غير نفس باشد ، جه شىء : اگر اقتضاء عدم نفس خود كردى - او را اصلا نيافتندى ، بل كى ممتنع بوذى ، و آن غير ، ممتنع است كى وجود او مقارن وجود نفس بوذ ، و الّا علّت تامّه - عدم « 4 » او نباشد ، جه علّت تامّه معلول ازو منفكّ نباشد و هرج اين شأن او باشد ارتفاع او را مدخلى بوذه باشد ، در وجود نفس ، و آن ضدّ او باشد - اگر امرى موجود باشد ، و شرط او - اگر معدوم باشد ، لكن نفس را محلّى نيست تا ضدّى اعدام او كند - بممانعت بر آن ، و مزاحمت در آن ، و جون علّتى - كى معطى وجود نفس است باقى است جنانك دانستهء ، و او را محلّى نيست - تا بر آن جيزى مزاحم او شوذ - بقاء او واجب باشد - ببقاء آنج نفس مستفيد الوجود است از آن ، و مانع بقاء نفس به آن - وجود
--> ( 1 ) - نسبت - اصل . ( 2 ) - آنكه مركّب - م . ( 3 ) - عدم تصور او - م . ( 4 ) - عديم - ط .