قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
700
درة التاج ( فارسى )
آنك احساس مىكنند جذب او احليل را - وقت جماع ، - جون طمث منقطع شده باشد از آن ، و خالى شده [ باشد ] از فضول . و امّا در ساير اعضاء به جهت آنك أخلاط اربعه كى دمست ، و صفرا ، و بلغم ، و سودا - مختلطاند ، در كبد و متميّز مىشود هر يك ازيشان ، و منصبّ مىشود بعضوى معيّن ، و اگر نه آن بوذى كى در « هر » عضو جاذبى بوذى آن خلط را بعينه ، مختصّ نشدى هر عضوى بخلطى خاصّ . و ديگر ماسكهء مجذوب و فعل او در معده احتوا است بر غذا « 1 » ، و اگر جه رطب باشد ، و در اغلب غذا از معده مندفع نشوذ - تا هضم او تمام نشود . و فعل او در رحم انضمام « 2 » است بر منى - و منع آن از نزول ، و اگر جه بطبع خوذ ثقيل است . و همجنين است قياس ساير اعضاء . و ديگر هاضمه و او آن است كى احالت غذا كند ، و معدّ گرداند آن را مر قبول اثر غاذيه را ، و آن احالت اوست بآنج لايق باشد - بجوهر حيوان ، يا نبات . و احالت او در انسان ظاهر مىشوذ بمضغ اوّلا ، و ازين جهت است كى حنطهء ممضوغه در انضاج « 3 » دما ميل فعلى مىكند ، بيش از آنك مطبوخه مىكند - آنگاه در معده ثانيا ، و او آن است كى غذا را « 4 » جون ماء كشك « 5 » ثخين مىگرداند ، و آن كيلوس است ، آنگاه در كبد ثالثا ، و او آن است كى كيلوس را جنان گرداند - كى ازو اخلاط اربعه حاصل شوذ . آنگاه در عروق رابعا ، و آن صيرورت « 6 » اوست بحيثيّتى كى او را صلاحيّت آن باشد - كى جزوى از عضو شوذ . و ديگر دافعهء ثفل و ازين است كى امعا را نزد تبرّز جنان مىيابيم كى گوئيا منتزع « 7 » مىشوند از موضع خود از براى دفع آنج دروست بأسفل ، و احشارا مىبينيم كى حركت مىكند بأسفل . و گاه باشد كى فضل « 8 » متهيّئ مىشود مر قبول فعل دافعه را در آن بقوّتى ديگر ، و باشد كى هم
--> ( 1 ) - عفا - اصل . ( 2 ) - انضام - اصل . ( 3 ) - ايضاح - م - اصل . ( 4 ) - ط بى : را . ( 5 ) - الشك - اصل . ( 6 ) - ط بى : او . ( 7 ) - متبرّع - ط . ( 8 ) - فصل - اصل .