قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
694
درة التاج ( فارسى )
نباشد . و اگر شيئيت « 1 » باشد با زائدى جون خصوص مقدارى و غير آن ، پس جزو بر كلّ زيادت شده باشد . و اگر نه اين باشد ، و نه آن ، پس شيئيّت را جزوى باشد كى اولا شىء باشد ، و اين همه محال است . و از معلومات است كى محلّ معقول « 2 » غير منقسم محلّ سائر معقولات است ، و همجنين آنك نزد او مدركى غير ذى وضع حاضر شد اوست كى ساير مدركات نزد او حاضر مىشوذ ، پس مدرك از ما ذى وضع ( حاضر شد « 3 » ) را و غير ذى وضع را نه جسم است ، و نه جسمانى ، - در ذات خود . و آن كس كى تأمّل ملكاتى كند كى متجزّى نشود بتجزيه اتّصالى ، جون شجاعت ، و جبن ، و تهوّر ، و ملكهء فطنت ، و علم ، بداند « 4 » كى اينها حاصل نشود ( جسم را ) ، و نه عرضى را كى سارى باشد در آن ، و الّا منقسم شود بقسمت اتّصالى . و جزو جسم را نيز حاصل نشود ، و اگر جه « 5 » جايز باشد كى در ذات خود جزء لا يتجزّى باشد ، و الّا اين اشياء بأسرها ذوات اوضاع باشند . و ادراك ما ذات ما [ را ] زايد نيست بر ذات ما ، - جه شعور بكلّ واقع نشوذ بىشعور بأجزاء آن . و جنانك مستمرّ شد شعور انسان بذات او با غفلت ( از اجزاء بدن او : از قلب ، و دماغ ، و غير ايشان ، همجنين مستمرّ شد شعور او بذات او با غفلت ) او از آنج فرض كنند كى فصل نفس باشد ، و مجهول ، و اگر شعور او بذات خود از براى صورتى بوذى كى در ذات او از ذات او « 6 » حاصل شدى مشار اليه بوذى به هو ، نه به انا ، پس ادراك او ذات خود را بأمرى زايد نيست : صورت باشد ، يا غير او ، وجودى ، يا غير وجودى . و مىيابيم كى ما نزد آنك شاعريم بذات ما ، و نزد آنك اشارت مىكنيم به آن در ذات ما ، نمىيابيم الّا امرى كى مدرك ذات خودست . و آنج فرض مىكنند از سلب موضوع ، يا محلّ ، ( يا ) اضافهء بدنى « 7 » ، يا امرى ديگر ، هر جيز كى باشد او عرضى است ، و خارج ازو ، و اگر او را فصلى مجهول بوذى با آنك مدرك ذات خودست - بىصورتى ، و ذات او جنانك هست « 8 »
--> ( 1 ) - و اشيئيت - اصل - و اگر فرق - م . ( 2 ) - معلول - م . ( 3 ) - ط : بىحاضر شد . ( 4 ) - بدانى - اصل . ( 5 ) - ط بى : جه . ( 6 ) - ط بى : از ذات او . ( 7 ) - بذى - م . ( 8 ) - بيست - ط .