قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
674
درة التاج ( فارسى )
نبوذ : اگر دفع آن جسم نكند « 1 » از آن حيّز - تداخل جسمين لازم آيذ ، و آن محال است ، و اگر دفع كند آن را ، پس دافع و مدفوع - هر دو قابل حركت مستقيم باشند . و امّا بوذن او بر وجهى - كى خلع صورتى كند ، و لبس صورتى ديگر - كى طالب نفس آن حيّز باشد : يا مستحيل شود استحالتى كى مؤثّر نباشد در جوهر [ و ] او از آنهاست كى متنبّه شوند بر حقّ در آن - از آنها كى در مستأنف بيايذ . و همجنين آنك عدم او ممكن است ، يا ممكن نيست . و محدّد اگر درو ميل مستدير باشد آن ميلى « 2 » ارادى باشد ، جه حركت او بطبيعت « ب » بعضى جوانب اولى نيست از حركت او به غير آن - به جهت تساوى اوضاع او . و جهات غير طبيعى را نهايت نيست ، و لكن بحسب حركت حيوان جهاتى متمايز مىشوذ . جه آنج اوّل حركت نشو سوى اوست آن را فوق مىخوانند ، و آنج مقابل او تحت . و جون بفوق آن خواهند كى ما يلي رأس « 3 » انسان ، و بسفل ما يلي قدم ، او از آنها باشد كى متبدّل شوذ بتبدّل وضع . آنگاه زمين كره است ، و جانبى كى ما يلي رأس « 4 » واقف است بر موضعى از ان ، ما يلي احمص واقف باشد - بر جانب ديگر از زمين در مقابلهء آن ، و به عكس . و اين جنين نيست فوق « 5 » - بمعنى قرب از فلك - و سفل بمعنى بعد ازو ، جه اين مختلف نشود باختلاف ازمنه ، و امكنه . و امّا يمين ، و او « 6 » آنست - كى ازوست مبدأ حركت ، و يسار ، و آن مقابل اوست ، و قدّام و او آن است كى حركت اختيارى - طبعا سوى اوست ، و خلف و او مقابل اوست ، ظاهرست كى آنها مختلف شوند - بحسب اختلاف اوضاع . و نشايذ وجود دو محدّد كى يكى ازيشان محيط نباشد به آن ديگر ، - جه ايشان متّصل نباشند ، بل كى ميان ايشان فرجهء باشد ، پس اگر آن فرجه را بجرمى پر نكنند خلا واقع شود ، و آن محال است ، و اگر آن را بجرمى
--> ( 1 ) - بكند - م . ( 2 ) - آن ميل - م . ( 3 ) - را پس - اصل . ( 4 ) - راست - ط . ( 5 ) - و فوق - م . ( 6 ) - ط بى : و .