قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
671
درة التاج ( فارسى )
بشد ، و الا دور لازم آيذ . بل بمعنى آنك متعيّن شوذ وضع اجزاء و وضع هر يكى ازيشان - بوجود آن ديگر ، و بذات او ، نه بتعيّن وضع او . و محدّد هيج جزو از اجزاء مفروضه ( درو ) جه او را هيج جزو بالفعل نيست ، جنانك از بيش رفت ، أولى نيست بآنج او بر آن است از وضع - و محاذات از غير ايشان هر دو . پس هر وضعى معيّن او را از أحوالى باشد ممكن اللّحوق « 1 » بأو ، و هر ممكن اللّحوقى ممكن التّبدّل باشد ( باعتبار ذات او ، و اگر جه جايزست كى امرى خارجى منع كند آن را از تبدّل ، پس وضع محدّد ممكن التّبدّل باشد ) و تبدّل او متأتّي نشوذ الّا به حركت ، و تصوّر حركت او نتوان كرد الّا بتبدّل ( نسبت ) او : يا بداخلى درو ، يا بخارجى ازو ، و الّا متحدّد الجهه باشد بما فوق او « 2 » ، پس محدّد كلّ جهات نباشد ، و كلام ما در محدّد كلّ جهات است ، پس تعيّن تبدّل نسبت به داخل « 3 » باشد . و اين نسبت متبدّل نشوذ بر تقدير آنك او ، و جميع آنج دروست متحرّك باشد ، - جه لازم آيذ كى آن حركت را صوبى متعيّن نشوذ . و تصوّر تمام دوره نتوان كرد ، الّا آنك جزوى را كى فرض كرده باشند به آنجا رسد « 4 » - كى مفارقت كرده باشد . و هرگاه [ كه ] در داخل [ او ] جيزى ساكن نباشد آن استتمام « 5 » ممكن نباشد ، و حركت ايشان هر دو : اگر متساوى باشد تصوّر تبدّل نسبت نتوان كرد ، - و اگر يكى از آن دو حركت زيادت باشد بر آن ديگر ، آنج حركت او زيادت باشد متحرّك بوذ « 6 » و آن [ ديگر ] در حكم ساكن . و جون محيط تحرّك كند ، واجب باشد سكون جيزى از آنها كى در حشو اوست ، جه به حركت او متبدّل شوذ نسبت هر يكى ازيشان به آن ديگر .
--> ( 1 ) - الحوف - اصل . ( 2 ) - و الّا متحدد ان جهت باشد يا فوق او - م - و الا متحدّد الجهه باشد با فوق او - ط . ( 3 ) - بسبب تداخل - ط . ( 4 ) - رسيد - ط . ( 5 ) - استتام - اصل . ( 6 ) - بود متحرك باشد - م .