قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

669

درة التاج ( فارسى )

كى قاصد جهتى است و جهتى كى مشار اليه است ، و مقصود به حركت ، لابدّ كى موجود باشد در نفس خوذ ، و الّا درست نبوذى آن اشارت ، و نه آن قصد ، جه حال آنك تحرّك كند - حركتى مكانى ، جون حال آن نيست كى تحرّك كند از كيفيّتى بكيفيّتى مثلا ، - جه آن كيفيّتى كى تحرّك بسوى اوست متحصّل است بنفس حركت ، و جهت حركت ، اينى را جنين نيست ، و به جهت آنك اشارت به او حنّيست - واجب است كى ذات وضع باشد ، و هر ذو ( و ) ضعى : يا جسم است ، يا جسمانى ، پس جهت : يا جسم باشد ، يا جسمانى ، و نمىشايد كى جسم باشد - به جهت آنك هيج از جهات قابل تجزيه نيست ، و هر جسمى قابل تجزيه است ، پس هيج از جهات جسم نباشد . و بيان صغرى آن است كى وضع جهت در امتداد مأخذ اشارت - و حركت است ، و اگر وضع او خارج بوذى از ان ، نه اشارت بأو بوذى و نه حركت سوى « 1 » او . پس اگر جهت منقسم شوذ در آن امتداد متحرّكى كى برسد بآنج فرض كنند كى اقرب الجزئين است ازو : اگر بايستد پس آنج بأو رسيده است جهت باشد ، - نه ماوراى آن ، و اگر وانه‌أيستد : يا « 2 » متحرك باشد : به جهت ، يا از جهت ، يا در جهت . و اين ثالث راجع است با اوّلين ، جه حركت در منقسم لابدّست كى : يا به جهتى باشد ، يا از جهتى باشد ، و الّا مسافتى كى به حركت قطع شده بوذى ، جهت بوذى . و اين ظاهر البطلان است . و جون متحرّك باشد به جهت ، يا از جهت - على التّقديرين جزو جهت كلّ او بوذه باشد ، و اين ممتنع است ، پس جهت جسمانى باشد ، و او حدّيست در امتداد مذكور - غير منقسم ، - نه بفعل ، و نه بقوّت ، و هر جهتى مشتمل است بر دو مأخذ بضرورت . و جسم محدّد جهات نشايد كى متركّب باشد از اجزاء مختلفه ، جه آن

--> ( 1 ) - بسوى - م . ( 2 ) - و يا - م .