قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

657

درة التاج ( فارسى )

بر آنك ايشان سبب‌اند تجربه است ، و حدس . و گاه باشد كى ما امثال آن را بمشاهده مىيابيم ، جنانك مىبينيم در حمّام از تصاعد ابخره و انعقاد آن ، و تقاطر آن ، و آنج مىبينى از تكاثف آنج از انفاس برون مىآيذ در برد شديد ، جون ثلج و جون رؤيت الوان قوس « 1 » قزح در پارهء كاغذ ، يا آنج جارى مجرى آن باشد كى بر آبى استاده نهاذه باشند ، و آفتاب نزديك احد الأفقين باشد ، و غير اين از احوال مرايا ، و آنج در آن بينند از صور ، و الوان ، و اين همه و امثال آن از تجارب تحقيق آن ميكنند كى آنها اسباب‌اند و تحقّق اين به آن تمام شود كى منضمّ شوذ به آن قرائن و احوالى « كه » موجب حدسى باشند كى مفيد يقين باشد . و اين مختلف شوذ بحسب اختلاف احوال ناس - جه يقين « 2 » به آن بعضى را حاصل مىشوذ دون بعضى ، و آنج ياذ كرده‌اند از اسباب اين امور - كى حادث نمىشوند « ب » تركيب ، مانع نيست كى ايشان را اسبابى غير آن باشد ، جه جايزست كى واحد بنوع را علل متعدّده باشد . و جايز باشد كى حدوث آن نوع از بعضى از آن اكثرى باشد ، و از بعضى از آن اقلّى . ( و ) گاه باشد كى در جملهء آنج ياذ كرده شد از اسباب جيزى باشد كى او صالح سببيّت باشد فقط - و اگر جه سبب نباشد در واقع . و واجب است كى بدانى كى از اسباب مذكوره مر اين اشياء را بعضى آن است كى حدس حكم مىكند بآنك تامّ نيست در سببيّت ، بل كى محتاج باشد بانضمام قوّتى روحانى به آن - كى اگر نه آن قوّت بوذى ، آن اسباب كافى نبودندى در ايجاب آنج اسباب اواند ، جه از رياح و زوابع بعضى جنان است كى قلع عظام از اشجار مىكنند ، و اختطاف مراكب از بحار ، و از صواعق بعضى جنان است كى تا قعر دريا فرو ميروذ ، و احراق « 3 » مىكند آن جيز را كى بر آن ( مى ) گذرد ، از حيواناتى كى در دريا باشند و بسيار باشد كى بر كوهى افتد ، و آن را خرد مرد كند ، و گاه باشد كى

--> ( 1 ) - خويش - اصل . ( 2 ) - نفس - اصل . ( 3 ) - و احراف - اصل .