قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
581
درة التاج ( فارسى )
جه هر يك از مراتبى كى درين حركت است بين ما منه ، و ما اليه ، ممتاز ( ا ) ند از آن ديگر بفعل ، بخلاف ايونى كى در آن هيج قسمتى « 1 » نيست و نه امتيازى الّا بالقوّه ، و نسبت بايون اعتباريست . بس اگر در [ كم و ] كيف حركتى باشد وسط بين ما عنه « 2 » الحركه در هر دو ، و ما اليه الحركه - يا واحد باشد ، يا كثير اگر واحد باشد حركت نباشد ، و اگر كثير باشد - بس آن كثرت خواه اختلافش بنوع باشد ، يا بعدد يا متناهى باشد ، يا غير متناهى ، اگر متناهى باشد تركّب حركت لازم آيد از امورى كى قابل قسمت نباشد ، جه اگر قبول انقسام كنند منقسم شوند بامور متغايره ، و كلام عايد گرذد بهر يكى از آن و هلمّ جرا ، بس آنج فرض كرده بوذند كى متناهيست نامتناهى بوذه باشد ، هذا خلف . و تركّب حركت از آنج قابل قسمت نباشد باطل است بآنج دانستى ، و اگر متناهى نباشد با آنك محصور باشد بين حاصرين و ممتاز باشد بفعل او نيز باطل است و هم جنين است سخن در حركت در جوهر ، - و اگر جه خوذ درو حركت متصوّر نيست بس جسم نزد تبدّل كميّات برو و استحالت او در كيفيّات - هر يك از مراتبى كى ميان ايشان است در زمانى يابند ، و الّا تتالى آنات لازم آيد ، و در جسم اجزاء لا يتجزى ، و زود باشد كى بطلان آن بدانى . و ديگر حركت منقسم ميشوذ بمستديره و مستقيمه و مركّبه ازيشان جون حركت گردون ، و هر يك از ايشان يا سريع باشد [ يا ] بطىء . و ديگر از حركات بعضى واحدهء بالشّخص « 3 » باشد ، و واجب بوذ كى موضوع آن ، و زمان ، و ما فيه يكى باشد ، اما وحدت موضوع به جهت آنك اگر متعدّد شود حركتى كى اين را باشد مغاير باشد به شخص مر حركتى كى آن را باشد . و اما وحدت زمان به جهت استحالت اعادت معدوم بعينه . و اما وحدت ما فيه به جهت آنك ممكن است كى جسمى منتقل شوذ از مكانى بمكانى ، و او با اين متحرك باشد بر مركز نفس خوذ ، حركتى وضعى -
--> ( 1 ) - فسحتى - م . ( 2 ) - ما عند - اصل نسخه . منه - ط . ( 3 ) - با تشخص - م .