قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
579
درة التاج ( فارسى )
هيج ديگر نماند الّا آنك بطىء ساكن شوذ ، و اين موجب آن است كى نسبت سكون با حركت جون نسبت بطوء باشد با سرعت . و امّا بيان بطلان تالى به جهت آنك اگر جنين بوذى سكون در بعضى متحركات « 1 » اضعاف حركت بوذى در ان ، بس سكون او محسوس بوذى با انك ما ادراك آن نمىكنيم ، هذا خلف . - و ديگر نيز جون او را مانعى نباشد در اجزاء هوا و ميل او متشابه باشد ، بس جرا زمانى ميروذ و زمانى مىايستد ، و اگر در هوا بايستد بنفس خوذ فرو نيايد ، جه وقوف او بسبب بطلان قاسرى باشد كى موجب حركت او باشد ، بس سكون او طبيعى باشد آنجا كى باشد ، و مفارقت نكند ازو الّا بقاسرى ، و جسم ثقيل جون حركت كند ، و فرض كنند درو تخلّل سكنات ، بس جندانك اثقل باشد تخلّل سكنات اقلّ باشد ، و ثقل زيادت مىشود - تا سكون زايل شود ، بس جون اضافت كنند آن جيز را كى سكون او زايل شده باشد بجيزى كى اثقل ازو باشد سرعت و بطوء حاصل شوذ - نه بتخلّل سكنات . و تابع اين توسط باشد حركت بمعنى قطع جزء جزء را ، و اين حركت متّصلهء معقوله است از مبدأ تا منتها . و اين حركت را حصولى در اعيان نيست ، جه متحرك مادام كى بمنتهى نرسيده باشد ، حركت را به تمام نيابند ، و جون بمنتهى رسيد حركت منقطع شد . و امّا اين توسّط مستمرّ كى مجتمع نمىشوذ متقدّم او با متأخر او ، او را ( و ) قوعيست در نفس أمر - و اگر جه كليّت متصله او را حصول نباشد الّا در عقل . و حركت به اين مطابق زمان است ، و از آن جهت كى او ميان قوّت و فعل است بس مأخوذ نباشد با مقدارى و اتصالى تا « 2 » زمان مطابق او باشد ، بل كى زمان مطابق او ميشوذ از آن روى كى لازم اوست اتصالى ، يا قطعى . و بوقوع اين توسط بفعل لازم نيايد از آنك متقضّى و لاحق حاصل نباشد . كى حركت حاصل نباشد مطلقا . آنگاه از نفس تقضّى و لحوق حصولى لازم آيد ، جه منقضى آن است كى بوذ ، و فوت شد ، و لاحق آن است كى بصدد « 3 » حصول است و آن كس كى دعوى كرده است كى
--> ( 1 ) - متحركان - اصل . ( 2 ) - بان - اصل - يا - م . ( 3 ) - بسبب - م .