قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
577
درة التاج ( فارسى )
لازم آيد « 1 » كى او هميشه بوذ « ن » ى باشد « 2 » - متحرّك را ميان مبدئى كى حركت ازو باشد - و منتهائى كى حركت به او باشد - بر وجهى كى هر حدّى كى فرض كنند در آن وسط ، متحرّك بيش از آن و بس از آن در آن نبوده باشد ، - و توسط به اين قيود مذكور صورت حركت است ، و اين كى متحرّك متوسّط است نه از آن جهت است كى در حدّيست دون حدّى ، بل از آن جهت است كى بر صفت « 3 » مذكوره است . و نشايد كى اين قول را ايراد كنند در تعريف حركت ، جه در آن قبل ، و بعد - كى معرّفاند به زمان مأخوذست ، و همجنين حركت ، و متحرك ، و لفظ مشترك ( كى ) « 4 » مبدأ و منتهاست ، جه ايشان شايد كى بقوّت باشند ، جنانك در حركت مستدير و شايد كى بفعل باشند ، جنانك در حركت مستقيم ، بس در آ [ ن ] جند وجه باشد از خطا كى واقع شوذ در تعريفات . و حركت امريست ممكن الحصول جسم را ، بس او كمالى باشد جسم را ، لكن او مفارق غير خوذست از كمالات بآنك او را هيج حقيقتى نيست الّا تأدّى به غير . و اگر حركت مطلوب بوذى از بهر ( آنك ) حركت است فقط ، حركات اجسام ، مختلف نشذ [ ند ] ى در جهات ، و غير آن ، چه آن « 5 » ترجيح باشد من غير مرجّح . بس آنجا مطلوبى ممكن الحصول است تا متأدّى شوند به آن ، و مادام كى آن توجه باشد جيزى بقوّت باقى باشد ، جه متحرّك وقتى متحرّك باشد كى به مقصود نرسيده باشد . و متحرّك جون بر حالتى باشد ، و او را حالتى ديگر ممكن باشد - بس درو دو امكان باشد : امكان حصول بر آن حالت ، و امكان توجّه به آن ، و ايشان دو كمالاند ، و توجّه ازيشان متقدّم است بر وصول ، و الّا وصول دفعى باشد - نه تدريجى . بس حركت كمالى ( اوّل ) باشد جيزى را كى بقوّت است نه از هر وجهى ، بل از جهتى كى ( او ) باعتبار آن بالقوّه است ، و اينجا
--> ( 1 ) - آمد - م . ( 2 ) - و باشد - اصل . ( 3 ) - بر ضعف - اصل . ( 4 ) - با - م . ( 5 ) - جنان - اصل .