قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
412
درة التاج ( فارسى )
موضوع را ، بس عكس لا شيء من ج ب مادام ج - لا دائما ! اين باشذ كى لا شيء من ب ج مادام ب لا دائما - لبعض أفراد ب و تعرّض نكنند مر بعضى « 1 » ديگر را و قياس مشروطهء لا دائمه برين بايذ كرد . و باقى آنج ياذ كرده شذ از موجّهات در سلب منعكس نشود : خواه كلّى باشذ - و خواه جزوى ، بسبب تخلّف در مواد . و اعتبار كن كى جگونه كاتب را سلب مىكنند از انسان ، و از متحرّك اليد - عند التّحريك ، - با آنك عكس آن ممتنع است . و آن جهار كى دائماند بحسب ذات و وصف در سلب جزوى هم منعكس نشوند ، لكن آنج بحسب وصف است از آن جهار جون لا دائم باشذ منعكس شود « 2 » باعتبار ايجابى كى لازم لا دوام است ، - جه ما جون گوئيم : ليس بعض ج ب مادام ج لا دائما ، اين اقتضاء آن كند كى يك جيز را دو وصف متنافى « 3 » باشد هر يك را از آن يابند مر آن جيز را در وقتى غير آن وقت كى در « 4 » آن يابند آن ديگر وصف او « ( را ) » بس جنانك سلب مىكنند از آن جيز يكى را ازيشان لا دائما بل در هر وقتى كى وجود ديگر باشذ « 5 » همجنان ديگر را سلب كنند از آن جيز لا دائما بل در كلّ اوقات وجود اول ، بس لازم آيذ - كى : ليس بعض ب ج - مادام ب « 6 » لا دائما . و اما متصله خواه لزومى باشذ - و خواه اتفاقى سالبه كلى از آن منعكس شوذ كنفسها بسبب انتاج نقيض عكس جون صغرى سازند ، و اصل كبرى ، قولنا قد لا يكون : اذا كان ج د - فج د « 7 » اگر اصل اين باشذ كى : ليس البتّه اذا كان ا ب فج د و آن باطل است بسبب صدق نقيض او اعنى : كلما كان ج د فج د و سالبهء جزوى منعكس نشود ، - به جهت عدم استلزام عامّ خاص را جزوى ، و استلزام خاصّ عامّ را كلّى
--> ( 1 ) - بعضى - ط - ظ . ( 2 ) - نشود - م . ( 3 ) - منافى - م - ط - ه . ( 4 ) - كى از - اصل . ( 5 ) - باشذ و - م . ( 6 ) - بى « ج » ط . مادام ج - اصل ( 7 ) - كان ج بج فج ج