احمد احمدى بيرجندى
47
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )
لا جرم او يافت از آن ميم و دال * دايرهء دولت و خط كمال [ 13 ] بود درين گنبد فيروزه خشت * تازه ترنجى ز سراى بهشت رسم ترنج است كه در روزگار * پيش دهد ميوه پس آرد بهار [ 14 ] كنتُ نبيّا چو علم پيش برد * ختم نبوّت به محمّد سپرد [ 14 ] گوش جهان حلقه كش ميم اوست * خود دو جهان حلقهء تسليم اوست امّى گويا به زبان فصيح * از الف آدم و ميم مسيح [ 15 ] از سخن او ادب آوازهاى * وز كمر او فلك اندازهاى شمع الهى ز دل افروخته * درس ازل تا ابد آموخته چشمهء خورشيد كه محتاج اوست * نيم هلال از شب معراج اوست شمسهء نه مسند هفت اختران [ 16 ] * ختم رُسُل خاتم پيغمبران احمد مرسل كه خرد خاك اوست * هر دو جهان بستهء فتراك اوست [ 17 ] تازهترين سنبل صحراى ناز * خاصهترين گوهر درياى راز اى تن تو پاكتر از جان پاك * روح تو پروردهء روحى فداك [ 18 ] از سر خوانى كه رطب خوردهاى * از پى ما زَلّه چه آوردهاى [ 19 ] ؟ لب بگشا تا همه شكرّ خورند * ز آب دهانت رطبتر خورند اى شب گيسوى تو روز نجات * آتش سوداى تو آب حيات عقل شده شيفتهء روى تو * سلسلهء شيفتگان موى تو از اثر خاك تو مشكين غبار * پيكر آن بوم شده مشكبار [ 20 ] خاك تو از باد سليمان به است * روضه چه گويم كه ز رضوان [ 21 ] به است سايه ندارى تو كه نور مهى * رو تو كه خود سايهء نور اللهى [ 22 ] اى مدنى برقع و مكّى نقاب [ 23 ] * سايه نشين چند بود آفتاب منتظران را به لب آمد نفس * اى ز تو فرياد ، به فريادرس ملك بر آراى و جهان تازه كن * هر دو جهان را پر از آوازه كن