احمد احمدى بيرجندى
135
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )
از رسالت همنوا گشتيم ما * همنفس هم مدّعا گشتيم ما زنده هر كثرت ز بند وحدت است * وحدت مسلم ز دين فطرت است پس خدا بر ما شريعت حتم كرد * بر رسول ما رسالت ختم كرد لا نبى بعدى [ 2 ] ز احسان خداست * پردهء ناموس دين مصطفى است قوم را سرمايهء قوّت ازو * حفظ سرّ وحدت ملت ازو حق تعالى نقش هر دعوى شكست * تا ابد اسلام را شيرازه بست قوّت او هر كهن پيكر شكست * نوع انسان را حصار تازه بست تازه جان اندر تن آدم دميد * بنده را باز از خداوندان خريد امّتى از ما سوى بيگانهاى * بر چراغ مصطفى پروانهاى امّتى از گرمى حق سينه تاب * ذرّهاش شمع حريم آفتاب حُريّت زاد از ضمير پاك او * اين مىنوشين چكيد از تاك او مرسلان و انبيا آباى او * اكرم او نزد حق اتقاى [ 3 ] او كل مؤمن اخوةُ [ 4 ] اندر دلش * حريّت سرمايهء آب و گلش همچو سرو آزاد فرزندان او * پخته از قالوا بلى پيمان او جلوهء او قدسيان را سينهسوز * بود اندر آب و گل آدم هنوز [ 5 ] مسلم استى دل به اقليمى مبند * گم مشو اندر جهان چون و چند مىنگنجد مسلم اندر مرز و بوم * در دل او ياوه گردد شام و روم دل به دست آور كه در پهناى دل * مىشود گم اين سراى آب و گل امّت مسلم ز آيات خداست * اصلش از هنگامهء قالوا بلى است تا خدا « ان يطفئوا » [ 6 ] فرموده است * از فسردن اين چراغ آسوده است ما كه توحيد خدا را حجّتيم * حافظ رمز كتاب و حكمتيم