احمد احمدى بيرجندى

129

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

ربّيون [ 25 ] گفتند و نيوشيدند احبار [ 26 ] * از شق سطيح [ 27 ] اين سخنان پرس زمانى تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى * گر خواب انوشروان تعبير ندانى از كنگرهء كاخش تفسير توانى [ 28 ] * بر عبد مسيح [ 29 ] اين سخنان گر برسانى آرد به مداين درت از شام نشانى * بر آيت ميلاد نبى ، سيّد مختار ( ص ) فخر دو جهان ، خواجه فرّخ رخ اسعد * مولاى زمان ، مهتر صاحبدل امجد آن سيّد مسعود و خداوند مؤيّد * پيغمبر محمود ، ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلّد * اين بس كه خدا گويد : ما كان محمد ( ص ) [ 30 ] بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار * اندر كف او باشد از غيب مفاتيح و اندر رخ او تابد از نور مصابيح * خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح نوش لب لعلش به روان سازد تفريح * قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح و اين معجزه‌اش بس كه همى خواند تسبيح * سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار [ 31 ] اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را * و اى ساخته شيرين كلمات تو شكر را شيروى ، به امر تو ، دردناف پدر [ 32 ] را * انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را [ 33 ] تقدير ، به ميدان تو افكند سپِرَ [ 34 ] را * و آهوى ختن نافه كند خون جگر را تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار * موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع ادريس [ 35 ] بيان كرده به اخنوخ [ 36 ] و هميلع [ 37 ] * شامول [ 38 ] به يثرب شده از جانب تبعّ [ 39 ] تا بر تو دهد نامهء آن شاه سميدع [ 40 ] * اى از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاد خدا تاج مرصّع * در دست تو بسپرده قضا صارم تبّار [ 41 ] اى پاكتر از دانش و پاكيزه‌تر از هوش * ديديم تو را كرديم اين هر دو فراموش دانش ز غلاميت كشد حلقه فراگوش * هوش از اثر راى تو بنشيند خاموش