سيد محمد دامادى
48
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
محمّد بن عبد اللّهم . ولى مردم گريختند و تنها تعدادى اندك از مهاجران و انصار و أهل بيت پيامبر باقى ماندند . چون ايشان منهزم گرديدند و مكيّانى كه با پيامبر بودند تا مكّه گريختند - عدهيى از مشركان با يكديگر فراز آمده و به گفت و گو و رايزنى پرداختند از آن ميان أبو سفيان گفت : فرار آنها فراتر از دريا نيست و كلدة بن حنبل گفت : بدانيد كه امروز ، سحر باطل گرديد و شبية بن عثمان ( كه پدرش در روز أحد كشته شده بود ) گفت : امروز به خونخواهى مىپردازم و به زودى محمّد را مىكشم . پيامبر ، مردم را ديد كه به هيچ چيزى توجّه ندارند پس فرمود : « اى عبّاس ، فرياد برآور كه اى گروه انصار و اى اصحاب سمرّه ( درختى كه در سال حديبيّة - در زير آن با پيامبر بيعت نمودند ) » . عبّاس فرياد برآورد : اى گروه انصار و اى اصحاب سمرّه ، پاسخ دادند : لبيّك لبيّك . يكى از ايشان مىخواست شترش را باز گرداند ولى قادر نبود . زرهاش را در آورد و به گردن شترش افكند و تنها شمشير و سپر را برگرفت و شتر را رها ساخت و از جمعيّت جدا گرديده ، فريادكنان به سوى رسول خدا روى آورد تا به ايشان رسيد تا اين كه حدود يكصد تن بر گرد رسول خدا جمع شده و به پيكار مشغول گرديدند و پيامبر بر آنها إشراف داشت و ميدان نبرد را زير نظر گرفته بود و فرمود : « اكنون ، گرم شد كارزار - دستادست » و سپاهيان ، مردى از هوازن را ديدند كه بر شترى سرخ مو - سوار بود و بر نيزهيى بلند - پرچمى سياه در دست داشت و در پيشاپيش هوازنيان - گام برمىدارد و به هر كس مواجه مىگردد - با همان نيزه وى را مىكشد - و چون سپاهيان از اطراف وى مىپراگنند - نيزه و پرچم را بلند مىكند و مردم بار ديگر ، اطرافش جمع مىگردند . - علىّ بن ابى طالب و مردى از انصار به سويش شتافتند . على به دو رسيد و شتر وى را پى كرد . آن مرد انصارى نيز به دو حمله برد و ضربهيى كارى بر او زد كه پاى او قطع گشت و از شتر به زير افتاد . و دو سپاه به سختى مىجنگيدند و هيچ يك از هوازيان - پس از شكست - نتوانستند بگريزند . بلكه همه اسير رسول خدا گرديدند پيامبر در كنار خود نگريست - أبو سفيان بن حارث را ديد كه تارك زين قاطرش را گرفته بود . پيامبر پرسيد : اين كيست ؟ خود او پاسخ داد برادر مادرى تو ( فرزند مادر تو ) هستم اى رسول خدا .