سيد محمد دامادى

19

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

رستنگاههاى سرش مجروح گرديد و . . . [ « اغانى ج 15 ص 192 طبع مصر 1959 م 1379 ه - » ] « أحد » كوهستان مقابل مدينه است و جنگ أحد در سال سوّم هجرى اتفاق افتاد و داستان آن به قرار ذيل است : « چون روز بدر براى قريش فرا رسيد و شكست خورده به مكّه بازگشتند و أبو سفيان به كاروان خويش بازگشت ، عبد اللّه بن ابى ربيعه و عكرمة بن أبى جهل و صفوان بن أميّه از ميان مردان قريش - كه پدران و فرزندان و برادران آنها - روز بدر را درك كرده بودند و نيز كسانى كه كالايى در كاروان أبو سفيان داشتند ، نزد وى آمده و چنين گفتند : اى جماعت قريش خون بسيارى از شما به گردن محمّد است و بسيارى از بزرگان شما را وى كشته است . پس اين اموال موجود در كاروان را بدينكار كنيد ، شايد خونبهاى فتنهء مذكور را باز ستانيم . اطاعت كردند و علاوه بر قريش تابعين آنها - قبايل كنانه و اهل تهامه - براى نبرد با رسول خدا آماده گرديدند . و قريش - شاعران خويش را براى تشويق قبايل عرب به نبرد و گردآورى ايشان در اطراف أبو سفيان - به اطراف گسيل داشتند و بارى ايشان را به مال - و ديگر بار به بر آوردن آرزوها وعده داده ، ترغيب نمودند . از آن ميان ابو عزّهء جمحى - بود كه چون عيالمند و تنگدست و نيازمند بود - و در ميان اسيران بدر بود - رسول خدا بر وى رحمت آورد . چه خطاب به رسول خدا گفت : تو خوب ميدانى كه من عيالوارى نيازمندم . بر من منّت نه و مرا ببخش . رسول اللّه چنين كرد . صفوان بن اميّه - به اين - ابو عزّه گفت : اى ابّا عزه ، تو شاعرى و به يارى زبان شعر ما را يارى كن و همراه ما قيام كن . پاسخ داد : محمّد بر من منّت نهاد و من مايل به پشتيبانى از شما بر عليه وى نيستم . صفوان گفت : تو ما را كمك كن . من بر خود واجب مىدانم كه پس از بازگشت بىنيازت سازم و اگر بقتل رسيدى دخترانت را نزد دخترانم مىبرم تا در شدّت و رخاء با آنان انباز باشند . از ميان مردم تهامه تنها أبو عزّه همراه آنها شد و در شعرى ، بنى كنانه را چنين مخاطب قرار مىدهد : اى فرزندانِ پيروزمندِ عبدِ منات * پدرِ شما حام است و شما حمايتگرانيد وعدهء يارىِ خود را به سالِ ديگر ميفكنيد * خوار كردن ، حرام است ، مرا خوارمايه مداريد