سيد محمد دامادى

278

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

زان مقامى كه من بماندم پس * نرسد هيچ وهم و خاطرِ كس . . . [ حديقة الحقيقة صص 224 - 225 ] و « جلال الدّين محمّد بلخى » در دفتر چهارم « مثنوى » سروده است : احمد أرْ بگشايد ، آن پَرِّ جليل * تا ابد بيهوش مانَد جبرئيل چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش * وز مقامِ جبرئيل و از حدش گفت او را هين بپر اندر پِيَمْ * گفت : رو رو ، من حريفِ تو نِيَمْ [ مثنوى 4 / ابيات 3800 تا 3802 ص 503 طبع نيكلسون ] سرمه ؛ به ضمّ اوّل و فتح ثالث ، چيزى باشد كه در چشم كشند . ( برهان قاطع ) سنگ سياه و صفايحى ( ورقه ورقه ) و برّاق و زودشكن است كه بعضى از آن مايل به سنگ بنفش است و به‌ترين آن اصفهانى است كه از كهپايه به هم رسد [ آنندراج ] « خاقانى » دربارهء « سرمهء اصفهان » گويد : ديدهء خورشيد ، چشمْ درد همى داشت * از حَسَدِ خاكِ سُرمه‌زاى صفاهان لا جرم آنك براى ديدهء خورشيد * دستِ مسيح است ، سُرمه‌ساىِ صفاهان چرخ نبينى كه هست هاونِ سرمه * رنگ گرفته ز سرمه‌هاى صفاهان [ ديوان خاقانى ص 354 ] در مكّه و مصر نيز هست به گفتهء « ابن سينا » جوهر سرب ميّت است . اين سنگ را مىسايند و از آن سرمه مىسازند و در چشم مىكشند . و آن را « سرمه سنگ » مىنامند . مقابل جواهر سرمه و انواع ديگر آن . و به عربى « إثمد » خوانند [ قانون ابن سينا ، بحر الجواهر ، تحفهء حكيم مؤمن ، مخزن الأدوية ذيل إثمد ] دو چشمِ تو را ديدنم سُرمه بود * كنون از چه گشته است آن سُرمه ، دود [ اسدى ]