سيد محمد دامادى

195

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

دَلْق ؛ جامهء وصله زده و كهنه و نيز خرقهء صوفيان است كه از پاره‌هاى مختلف و رنگارنگ پارچه و گاهى پوست به هم مىدوخته‌اند و آن را « مرقّع ، مرّقعه » نيز مىگفتند : من از اين دلقِ مُرَقّع به در آيم روزى * تا همه خلق ، بدانند كه زُنّارى هست [ غزليّات سعدى ص 61 ] دلق ( عر ) به فتح دال ، نوعى از پشمينه كه صوفيان پوشند . ( لطايف ) جامهء خشن پوستين يا پشمين صوفيان است . و دلق به جاى و به معنى خرقه و مرادف با آن به كار رفته است . اگر اين جامه رنگارنگ بوده است به آن « دلق ملّمع » مىگفته‌اند كه در حقيقت مىتوان آن را « دلق مرقّع » دانست زيرا وصله‌ها و پاره‌ها ، رنگ‌هاى مختلف داشته است و به اعتبار خود وصله‌ها مرقّع و به اعتبار رنگ آن‌ها « ملمّع » ناميده شده است . [ فرهنگ اشعار حافظ ، مرحوم رجايى صص 157 و 158 ] ساغرِ مى بر كَفَم نه تاز بر * بركشم اين دلقِ أزرق فام را حافظ [ 8 / 2 ] من اين دلقِ مُلَمَّع را بخواهم سوختن روزى * كه پيرِ مىفروشانش به جامى بر نمىگيرد [ 145 / 4 ] دمى با غم بسر بردن جهان يكسر نمىارزد * به مى به فروش دلقِ ما كزين بهتر نمىارزد [ 147 / 1 ] دلق و سجّادهء حافظ ببرد باده فروش * گر شراب از كفِ آن ساقىِ مهوش باشد [ 155 / 7 ] درويش را نباشد نزلِ سراىِ سلطان * ماييم و كهنه دلقى كآتش در آن توان زد [ 150 / 5 ] صوفيان واستدند از گروِ مى همه رخت * دلقِ ما بود كه در خانهء خمّار بماند . . . داشتم دلقى و صد عيبِ مرا مىپوشيد * خرقه رهنِ مى و مطرب شد و زنّار بماند [ 175 / 3 و 5 ]