سيد محمد دامادى

181

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

شخص و جسد ، و از آن اوليا از روى همّت و إسرار ، و تن پيغمبران به صفا و پاكيزگى و قربت ، چون دل اوليا باشد و سرّ ايشان . » [ ص 306 كشف المحجوب ] « نديدى كه كونين و عالمين در شب معراج مر پيغمبر را ( ص ) بنمودند . وى به هيچ چيز التفات نكرد از آنچه وى به جمع جمع بود و مجتمع را تفرقه ، شاهد نگردد تا خداوند تعالى فرمود « ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى » [ قرآن كريم ، سورهء 53 ( النّجم ) ، آيهء 17 چشم محمّد ( ص ) از حقايق آن عالم آنچه را بايد بنگرد - بىهيچ كم و بيش مشاهده كرد . ] [ 333 / كشف المحجوب ] همچنين به مناسبت « ذكر مسامره و محادثه و تفاوت آن دو » مىنويسد : « . . . مناجات شب را مسامره خوانند و دعوات روز را محادثه . پس حال روز ، مبنى باشد بر كشف ، و از آن شب بر ستر ، و اندر دوستى ، مسامره كامل‌تر بود از محادثه ، و تعلّق مسامره به حال پيغمبر است ( ص ) چون حقّ تعالى خواست كه وى را وقتى باشد - جبرئيل را با براق [ مركبى كه مطابق روايات اسلامى ، جبرئيل در شب معراج از آسمان براى حضرت رسول اكرم ( ص ) آورد تا بر آن سوار شد و از مكّه به مسجد أقصى و از آنجا به آسمانها عروج فرمود و آن « اسبى بود از خر مهتر و از شتر ( ظ : استر ) كهتر و دنبالش چون دنبال شتر بود و برش ( ظ : بر ) او چون بر اسب بود ، رويش چون روى آدميان ، دست و پايش چون دست و پاى شتر بود و سم او چون سم گاو سينه‌اش چون ياقوت سرخ بود و پشتش چون درّ سفيد بود ، زينى از زينهاى بهشت بر او نهاده و او را دو پر بود چون پر طاووس ، رفتنش چون برق بود و يك گام او يك چشم زدن بود . » و به روايت ديگر « چون جبرئيل آمد و مرا از حجرهء أمّ هانى بيرون آورد ميكائيل را ديدم عنان اسبى را گرفته كه آن را براق مىگفتند به سلسله‌يى از زر بسته ، رويش چون روى آدميان و خدّش چون خدّ اسب ، برش از مرواريد به مرجان سرخ بر پيموده و موى پيشانيش از ياقوت سرخ و گوشهاش از زمرّد سبز و چشمانش چون زهره ، اغرّ محجّل پرهايش چون پر كركس ، دنبالش چون دنبال گاو ، شكمش چون سيم سفيد بود و گردن و سينه و پشتش چون زر سرخ » تفسير ابو الفتوح ، طبع طهران ، ج 3 ، ص 311 ] بفرستاد تا وى را به شب از مكّه به قاب قوسين رسانيد و با حقّ راز گفت و از وى سخن بشنيد . و