سيد محمد دامادى

76

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

است : نه هيچ دستگير ، مگر لطفِ ايزدى * نه هيچ پايمرد ، به جز فضلِ كردگار ( 26 ) تماشاى وقايع طبيعى مانند قحطى و مجاعت و صاعقه ( 27 ) و همچنين آشوب و فتنه‌هايى كه بر سر حكومت و جنگ قدرت در عصر او بر پا بوده است ، سرانجام جمال الدّين را به حقيقت تلخى متوجّه ساخته است كه دل بر جهان نبايد نهاد : دل بر جهان منه كه جهان را ثبات نيست * تكيه مكن براوى و بِهُشْ باش زينهار تو شربتِ مُراد ز جوى فَلَكْ مجوى * اميّدِ خوش‌دلى ، ز مَدارِ فَلَكْ مدار ( 28 ) مباش غرّه بدين گنده پيرِ دنيا ، زانك * هزار شوهر كُشت و هنوز بكر اين زن ( 29 ) 4 - جمال ، شاعر محروم و دست به گريبان فقر براى نگارندهء اين سطور ، اين نكتهء مشكل همچنان مبهم و ناگشوده مانده است كه آيا وجود امكانات ، نبوغ و استعداد هنرى و قريحهء ادبى افراد را بارور مىسازد ؟ و يا فقر و نبودن وسايل و محروميّت ، باعث شكفتگى و تجلّى بيش‌تر استعداد هنرمند و شاعر مىگردد ؟ امّا ظاهرا تأثير زندگانى مادّى بر آن سوى سيماى معنوى و چهرهء روحانى شاعران و نويسندگان و هنرمندان غير قابل انكار باشد . آنچه مسلّم است جمال الدّين محمّد بن عبد الرزّاق شاعر نام‌آور اصفهان در سدهء ششم هجرى - از مواهب مادّى زندگى - چندان بهره‌يى نداشته است و گويا با درد استخوان سوز « فقر مكبّ » - كه براستى از قاصمات ظهر است - دست به گريبان بوده است . در ديوان وى جاى به جاى از وضع پريشان زندگى خود ، شكايت‌ها دارد و پيداست كه گرفتار فقر و دچار احتياج بوده است . آن كه شيران را كند روبه مزاج . . . در قصيده‌يى كه پيرامون نكوهش زر و سيم سروده است ، مىگويد : دل همى بايد روشن به قناعت وَر نَه * بىزرت خود برسد هر چه قضا و قدرست اين كسى گويد ، كَشْ زر نَبُوَد در كيسه * ورنه مردم همه جايى به دِرَمْ معتبرست ( 30 )