الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

92

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

بعدا معاويه نسّابهء شامى را به حضور طلبيد و از او پرسيد : حمامه كيست ؟ نسّابه گفت : اگر بگويم در امانم ؟ معاويه : تو را امان دادم . نسّابه : او يكى از زنان بدكاره در جاهليّت بود كه بالاى خانه‌اش پرچم بى عفّتى را نصب نموده بود ، او جدّه تو است . . . يك داستان شنيدنى ديگر روزى معاويه هنگام ورود عقيل به مجلسش ، به عمرو عاص گفت : امروز ترا در رابطه با عقيل مىخندانم . وقتى كه عقيل وارد مجلس شد و سلام كرد ، معاويه گفت : خوش آمدى اى مردى كه عموى تو ابو لهب است . عقيل گفت : سلامت باشى اى كسى كه عمّه‌ات حمالة الحطب است كه در گردنش ريسمانى از ليف خرما بود ! ( بايد توجه داشت كه همسر ابو لهب ، امّ جميل دختر حرب جدّ اوّل معاويه بود . ) معاويه گفت : به نظر تو ابو لهب كجاست ؟ عقيل گفت : وقتى كه داخل آتش جهنّم شدى ، در جانب چپ خودت او را مىبينى كه با عمّه‌ات حمّالة الحطب در درون آتش ، هم بستر شده است . معاويه : آيا فاعل در آتش بهتر است يا مفعول ؟ عقيل : هر دو در عذاب جهنم مساويند . * * * مورّخ معروف « مدائنى » داستان كنيزى را كه معاويه براى عقيل به چهل هزار درهم خريد ، و از او حضرت مسلم ( ع ) به دنيا آمد ذكر نموده است . هنگامى كه عقيل از دنيا رفت ، حضرت مسلم ( ع ) هيجده سال داشت . و همچنين مدائنى داستان معروف آهن گداخته را كه معاويه از عقيل پرسيد ،