الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

84

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

بازگشت ( پايان نقل مطالب السّؤل ) . وقتى كه على ( ع ) با عباس روبرو شد ، اسلحه خود را از او گرفت و اسلحه او را به او داد و به او فرمود : اگر بار ديگر كسى به ميدان تو آمد ، با من مشورت كن . گفتگوى معاويه و عمرو عاص از سوى ديگر اين خبر به معاويه رسيد ، گفت : « لعنت بر لجاجت ، همانا لجاجت شترى است كه هر زمان بر آن سوار شدم منكوب و سرشكسته شدم » . عمرو عاص گفت : سوگند به خدا آن دو قهرمان بنى لخم ، مخذول و منكوب شدند نه تو . معاويه گفت : ساكت باش اكنون هنگام سخن گفتن تو نيست . عمرو عاص گفت : اگر هنگام سخن گفتن من نيست ، خدا آن دو قهرمان بنى لخم را بيامرزد كه نخواهد آمرزيد . معاويه گفت : اگر آمرزيده نشوند ، پس واى بر تو اى عمرو ! كه دود آن به چشم تو مىرسد و تو را در تنگناى حجت و دليل قرار داده و محكوم مىكند . عمرو عاص گفت : اين موضوع را مىدانم كه اگر رياست بر مصر و آباديهاى اطراف آن نبود ، راه نجات خود را دنبال مىكردم ، چرا كه من مىدانم على ( ع ) بر حق است و من بر باطل هستم . معاويه گفت : سوگند به خدا علاقه به رياست مصر ، تو را كور كرده است ، اگر مصر نبود تو را چنين مىيافتم كه راه درست را مىپيمودى . مورّخ معروف ، مسعودى در اينجا مىافزايد : سپس معاويه قاه قاه خنديد كه همه را به خنده انداخت و خنده‌اش بند نمىآمد . عمرو عاص از علّت خنده پرسيد . معاويه گفت : از حضور ذهن و نيرنگ تو مىخندم آنگاه كه به ميدان على ( ع ) رفتى و از ترس جان خود ، عورت خود را مكشوف نمودى ، سوگند به خدا اى عمرو !