الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
53
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
و خزامه ( شيماء ) دو خواهران رضاعى آن بزرگوار بودند ، شيماء همان خزامه است ، كه او به نام شيماء معروف گرديد ، و در ميان قومش به اين نام شناخته مىشد . هنگامى كه پيامبر ( ص ) در دوران شير خوارگى نزد حليمهء سعديّه بود ، شيماء همراه پيامبر ( ص ) هر دو از شير مادر بهره مىبردند ، و با هم بزرگ شدند . خاطرات حليمه سعديّه مرحوم قطب راوندى روايت كرده : هنگامى كه پيامبر ( ص ) به دنيا آمد حليمه دختر ابو ذويب همراه گروهى از زنان بنى سعد ( از محل سكونت خود كه در بيابان بود ) به مكّه آمدند و در جستجوى كودكى بودند تا او را نزد خود برده شير بدهند و مزد بگيرند ، حليمه خود مىگويد : همراه آن بانوان از باديه بيرون آمديم ، من بر الاغ مادهاى سوار بودم ، و شوهرم همراه من بود ، و شتر ماده و پيرى همراه داشتيم ( كه بر اثر قحطى ) يك قطره شير از پستان او جارى نمىشد ، و فرزندى همراه داشتم كه او در پستانم آنقدر شير نمىيافت كه سير شود و بر اثر شدّت گرسنگى به خواب نمىرفت ، وقتى كه به مكّه رسيديم ، هيچيك از زنان محمد ( ص ) را براى شير دادن نپذيرفتند ، زيرا او يتيم بود ، همهء بانوانى كه با من به مكه آمده بودند ، كودكى را يافتند و او را براى شير دادن بردند ، ولى براى من كودكى پيدا نشد ، چون نااميد شدم بناچار محمد ( ص ) را پذيرفتم ، آن كودك را به نزد كاروان خود آوردم و شب را سپرى كردم ، ناگهان يافتم كه به بركت آن كودك هر دو پستانم پر از شير شده است كه هم او را سير مىكردم و هم بچهء خودم را ، شوهرم كنار شترمان رفت و دست به پستان او برد ، ناگهان آن را پر از شير يافت ، از آن شير دوشيد ، من و بچههايم از آن شير خورديم و همه سير شديم ، شوهرم به من گفت : اى حليمه ! كودك پر بركتى نصيب ما شده است ، آن شب را با شادى و سعادت ، صبح كرديم و سپس به محل سكونت خود مراجعت نموديم ، من سوار همان الاغى كه هنگام آمدن به مكه سوار بر آن شده بودم ، شدم ، محمد ( ص ) در آغوشم بود ، سوگند به خداوندى كه جانم در