الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
39
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
جاهليّت بود گفت : به ستارگانى كه راهنماى ما و علامت زمستان و تابستان هستند بنگريد ، اگر از جاى خود پرتاب مىشوند بدانيد كه هنگام نابودى تمام موجودات فرا رسيده است ، و اگر بجاى خود ثابت هستند و ستارگان ديگرى در اطراف پرتاب مىگردند ، بدانيد كه حادثهء تازهاى رخ داده است . صبح آن شب ديدند تمام بتها سرنگون شدهاند ، و در آن شب ايوان كاخ كسرى ( در مدائن ) به لرزه در آمده و چهارده كنگرهء آن فرو ريخت ، و آب درياچهء ساوه در زمين فرو رفت ، و در رود سماوه آب جارى شد ، و آتشكده فارس كه هزار سال روشن بود ، خاموش گرديد ، مؤبد ( بزرگ دانشمندان روحانى زرتشتى ) آن شب در خواب ديد : شتران نيرومندى اسبهاى عربى را مىكشيدند ، و از دجله گذشته و داخل بلاد ايران شدند ، و طاق كسرى از وسط شكافته شد ، و از دجله كه آن را نابود و پر كرده بودند ، آب جارى گرديد ، و در آن شب ، نورى از سوى حجاز آشكار شد ، سپس گسترش يافت و به افق مشرق رسيد ، و هيچ تختى از تختهاى سلاطين دنيا نماند مگر اينكه صبح آن شب واژگون شد ، و پادشاهان در آن روز لال شدند و نتوانستند تا شب سخن بگويند ، علم كاهنان نابود ، و سحر ساحران بى اثر شد ، و هر كاهنى كه بود ميان او و همزادش ( كه اخبار آسمانى را به او مىگفت ) جدائى افتاد ، و قريش در ميان عرب مقام ارجمندى يافتند و به عنوان « آل اللّه » خوانده شدند ، چرا كه آنها در مكّه و بيت اللّه الحرام بودند . آمنه ( مادر پيامبر ) گفت : سوگند به خدا وقتى كه فرزندم به دنيا آمد دست خود را به زمين نهاد و سر به آسمان برداشت و نگريست و سپس نورى از او برخاست كه همه جا را روشن كرد ، و در آن نور شنيدم كه گويندهاى مىگفت : « تو بهترين انسانها را زائيدى ، نام او را محمد ( ص ) بگذار » . گفتار عبد المطّلب آن نوزاد را نزد عبد المطّلب جدّ بزرگوارش بردند تا او را ببيند ، و عبد المطّلب